پارت صد و هشتاد و ششم :


دست روی شانه‌ی خواهرزاده‌اش گذاشت.
- از سردار خوشم نمیاد، ولی خیلی واسه اینجا زحمت کشیده. دنبال کارای باغت باش.
عطا نفس بلندی کشید تا درد را مهار کند. نمی‌شد به عباد لعنت نفرستد. به سمت ماشین برگشت. یک آن از دلش گذشت: "عمرا اگه حتی به یه سیب از این باغ دست بزنم." اگر یک فکر می‌توانست در مورد این باغ داشته باشد، آن هم فروشش بود.
- آقا مهران خیلی سال پیش اومده کارای باغ‌و انجام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    راست میگه هر وقت طرف دلش خواسته عذاب داده پدری هم نکرده ولی الان موقع احساسی و سخت مردن یاد حلالیت افتادن و حلالیت میخوان.چرا اون موقع ها ک عذاب پیدادن نترسیدن از حلال نشدن

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ... چون ادمای بد به سواستفاده‌ی احساسی از ادمای خوب مطمئنن.

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی خیلی عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما🥰

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت عزیزم خسته نباشی قلمت ماندگار💞💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏🙏😘❤️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما❤️

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    5

    هرچه قدر امثال عباد نفرین لعنت کنن کمه😥😥😥😭😭🥱

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️