از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و ششم :
عطا با نگاهی مستقیم در چشمان رنگ پریدهی عباد نیشخندی زد.
- داره ازت خوشم میاد. معلومه پشتکارمم به تو رفته. هر دومون گیر که میدیم به یکی، تا به خاک سیاه ننشونیمش ول کن نیستیم.
عباد حرف زدن با او را بیفایده دید. به پشت چرخید و از ساختمان خارج شد. منتظر ماند تا عطا هم بیرون بیاید و روبرویش بایستد.
- اونی که دنبال نابود کردن بقیهست تویی نه من. علی یه سر ساده به حساب کتابا بزنه، می
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. اینقدر که زنان خانواده رو به حساب انسان نمیذاره.🤬
۶ ماه پیشفخری
0خیلی عالی خوشم میاد عطا جواب حاضر داره واسه عباد خوب حالشو میگیره ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز قلمت مانا 🙏🙏💞💞💞💞💞💞 .
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزدلی شما. ممنون از همراهیت🥰❤️
۶ ماه پیشنفس
0خیلی خوب عزیزم مرسسسی
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیشپری مامان دخی
0عالی بود دستت دردنکنه عزیزم
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربونتون.❤️
۶ ماه پیشم.ر
1زیبا وتوانمند باشی 🤗🤗🤗با اینکه چیزهایی خوبی پشت سر نداشته ولی زبونش خیلی خوبه عطا😅😅😅
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁❤️
۶ ماه پیشپرنیا
3عطا چقد دوست داشتنی و مرده ،افروز خیلی خوب بارش اورده
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
افروز عمرشو پای این بچه گذاشته.
۶ ماه پیشمریم گلی
4چقدر از حرف زدن عطا خوشم میاد
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۶ ماه پیشراز
2عالی بود مث همیشه خسته نباشید
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۶ ماه پیشاریادخت
2بانو خسته نباشی چند پارت دیگه مونده
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فکر کنم چهل پارت.
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
4خیلی عالی بود 💜 💜 💜 کاش عباد با حرف عطا سرش به سنگ بخوره یه کم هوای دختراش رو داشته باشه
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کاشکی... ولی با عباد خودخواه سنگدل طرفیم.
۶ ماه پیشسوینا
3بیست بیست بود مرسی از پارت زیبا
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوشنگاهتون❤️
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0ممنونم عزیزم خسته نباشید. به نظرم عباد به یورش هم نیست فرانک میخواد چیکار کنه