پارت صد و نود و سوم :

لبخند محوی که عطا روی صورتش داشت به آنی خشک شد. عالمه زنی جوان و خوش سیما بود که هیچ ربطی به پیرزن امروز نداشت. در عکس یک بچه را در آغوش گرفته بود و گوشه‌ی چادر گلدارش را با دست دیگر چسبیده بود تا از روی سرش سر نخورد. چشمان درشت و ابروهای کشیده‌ی عالمه با آن بینی قلمی و نوک تیزش، خیلی به صورت گرد و گونه‌های برجسته‌اش می‌آمد. روشن بودن پوستش، حتی در این عکس سیاه و سفید هم به راحتی مشهود بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تینا

    11

    این رمان واقعا آدم رو محو خودش می کنه...طرز نوشتن،پیچیدگی داستان،ادم هاش،داستان هایی که از سر گذروندن کاملا از زندگی واقعی میگه. این فقط یک رمان نمیتونه باشه به نظرم قطعا یکی توی یک گوشه دنیا این واقعیت زندگیشه...!

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    تنها بخش واقعی این رمان، صحنهی فرار افروزه. 🥰🥰 خوشحالم که این وایب عالی رو از رمان‌گرفتین.❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    1

    وای فاطمه جان عالی بود بینظیره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم.❤️

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    5

    ممنون فاطمه بانوی عزیز چه خوب که پارت گذاشتی از فکر و خیال اومدم بیرون عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی فخری جان. البته این پارتا خودکار و طبق زمانبندی ارسال شدن.💔

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    سلام بهمگی ممنونم بابت پارت گذاری..امیدوارم همه سلامت باشید

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.

    ۶ ماه پیش
  • سوینا

    6

    وای عزیزم مرسی عجب پارتی بود واقعا خوشحال می شم تو این اوضاع سرمون گرم میشه با این پارتا لطفاً بیشتر پارت بذار🥰🥹❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۶ ماه پیش
  • راز

    8

    ممنونم از پارت گذاری عزیزم لطف میکنی تو این شرایط ی ذره حواس ما رو پرت میکنید از شرایط قربونت برامون دوباره پارت بزار عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ... 😭😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    مثل همیشه عالی وپر احساس 💜💜

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی قشنگتون.

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    4

    آخه چه سرگذشت تلخ😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😭😭

    ۶ ماه پیش
کپی شد!