از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و چهارم :
یاشار پسرانش را صدا زد تا سفره را بچینند. هر دو در جا بلند شدند و به آشپزخانه رفتند. بوی کباب خانه را پر کرده بود. تا پسرها سفره را بچینند، عالمه و افسانه هم با موهایی حوله پیچ از اتاق بیرون آمدند. افسانه به آشپزخانه، کنار یاشار رفت تا کنترل کند کم و کسری نباشد. عالمه که سردش شده بود با قدمهایی سریع به آن طرف بخاری پناه برد و تقریبا به آن چسبید. پسر کوچکتر افسانه بدون اینکه منتظر تذکر ماد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از این تعریف قشنگ و از همراهی قشنگترت.❤️
۸ ماه پیشفخری
1ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز دست گلت درد نکنه خدا قوت عالی بود 💞💞💞💞💞💞
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی عزیزدلم.❤️
۸ ماه پیشگُلی
0از گریه مُردم سر این داستان ولی جوری قلبمو لمس کرده که بی صبرانه منتظر ادامشم:)
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزممممم. مرسی که همهموره دوسش داری.❤️
۸ ماه پیشپرنیا
4انقد خوشحالم که این بچه کنار خانواده جدیدش آرومه که نگو 😍🥰😍🥰
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
این ارامش حقش بود.❤️
۸ ماه پیشفاطمه ❤️
4حس عطا بین خانواده ی مادری حس داشتن یه خانواده ی واقعی بعد از سالهاست، می تونم این رو حس کنم 🥲👌 خیلی ممنون فاطمه جان 💜💜💜
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️نوش جان این پسر.به جای افروز هم باید لذت ببره.
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مونا
1ممنون از داستان زیباست،چقدر قشنگ حستون رو به مخاطب هاتون انتقال دادیم،خسته نباشی عزیزم.