لیست کلیه پارتهای رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 21
چشمانم گرد شد. آلوارو تا به حال هیچگاه ماموریتهای من را اینگونه پس نزده بود. او چرا میخواست به جای من پا به میدان مین بگذارد؟ این کار من بود. شغلِ من... من بدتر از اینها را پشت سر گذاشته بودم. میخواستم به چشمانش خیره شوم تا بدانم چه در سرش میگذرد؛ ولی او پشت به من بود و من نمیدیدمش. نگهبان س...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 22
به آرامی پلک زدم. دوباره به آغوشش پناه بردم. خوب به خاطر دارم زمانی را که دخترکی ده ساله بودم. من خانوادها را از دست داده بودم و او هم دخترش را. آلوارو همسری نداشت. دخترکی داشت که در نه سالگی جان باخته بود. بعد از آن، فقط من ماندم و آلوارو... من و او باهم و برای هم میجنگیدیم. حتی اگر هیچگاه زال...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 23
آلوارو سرش را به آرامی به نشانه تایید تکان داد و پاسخ داد: - آره... پسر اهل آسیا بود. جلو چشمش دختر رو تیکه تیکه کردن و پسر و هم زنده به گور... خواستم نام و مشخصاتش را بپرسم که ادامه داد: - جیسون بلانگر؛ قبلاً معاون ادوارد بلانگر بود. جانشین حزب سایکوسال... توی آزمونی که الکساندر واتسون ازش میگ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 24
سری تکان دادم و به سمت عمارت رفتم. با اینکه قرار بود شش ماه از قضایای بهمن سیاه دور باشم و کمی با اسباب بازی جدیدم بازی کنم؛ اما حالا اوضاع فرق کرده بود و من هم کسی نبودم که نتوانم شرایط را باب میل خودم وقف دهم. بعد از این ماموریت چنان او را بعنوان سگ شکاری تربیت میکردم که دیگر نیازی به اینکه خو...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 25
آرسن با تعجب و جکی با ابرویی بالا رفته به من خیره شد. بیتوجه به آن دو از زیر زمین خارج شدم. آوردن آرسن به آنجا به همراه آلوارو شاید کمی خطرناک بود؛ ولی من از انجام این کار نمیگذشتم. آلوارو هم نمیتوانست مانعم باشد. میخواستم به آرسن بفهمانم که اینجا بدتر از آن چیزیست که او فکر میکند. به سمت ا...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 26
باید هرچه زودتر کار را تمام میکردم. ترسیده بودم؟ نه، به هیچ وجه. من از هیچکس نمیترسیدم. از جایم بلند شدم. تپانچهها را محکم گرفته بود. لب گزیدم. نمیدانستم چه در سرش میگذرد. میخواست من را بکشد؟ نه، اگر میخواست این کار را بکند همان ابتدا مرا میکشت. فرصتش را داشت. بیتوجه به او به سمت تابوت ر...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 27
دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و در همان حین که نگاه تیز و برندهاش را حوالهام میکرد گفت: - چارهای جز تسلیم نداری... وقتی جلو اومدن اسلحههاشون و میگیریم. مرا با خود جمع بسته بود؟ عوضی چشم سبز. گمان میکرد میتواند گول بزند. به محض نابودی اینها، او را نابود میکردم. شاید برای حزب سرخ اتح...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 28
«آرسن» «برای هماهنگی بیشتر با داستان، از این به بعد نام کتایون، به آرسن تغییر میکند.» بیرون از آن قبرستان بزرگ منتظر بودیم. ده دقیقهای از رفتن ملورین میگذشت. استرس همانند خوره به جانم افتاده بود. دروازهای سیاه و زنگزده با میلههایی تیز و خمیده به من دهن کجی میکرد، شبیه دندانهای پوسیدهی ی...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 29
سری به نشانهی تایید تکان دادم و به سمت آن دروازهی خوفناک قدم برداشتم. قدمهایم لرزان و پاهایم سست بود. من از ارواح میترسیدم. ترس من از چهرههای کریه و لبخندهای زشتشان بود. نگهبانان دم دروازه ایستادند. نیروهای بیرون برای حملهیاحتمالی پلیسها آماده میشدند و هیچکس نمیتوانست ریسک داخل آمدن را ب...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 30
صدای خرش خرش اعصاب خرد کنی بلند شد و دیگر چیزی نشنیدم. بغضم شکست. دست روی دهانم گذاشتم. در تابوت را بستند. حتی اگر آلوارو میتوانست خود را به موقع برساند باز هم ملورین خفه میشد. باید کاری میکردم. اما من که نمیتوانستم از پس آنها بر بیایم. آن پسرک سفید روبه نگهبانان گفت: - خیلی خب... به اندازه...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 31
«ملورین» با سوزش عجیب و وحشتناکی که در ناحیهی پهلویم حس کردم؛ از جا پریدم. درد تک تک سلولهایم را به سخره گرفته بود. نتوانستم تحمل کنم و فریاد بلندی کشیدم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که شخصی سراسیمه وارد اتاق شد. کمی اطراف را کاویدم. در اتاق خودم بودم. نفسم گرفت. من، من نتوانستم آن ماموریت را به...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 32
دندان روی هم سابیدم. از افراد رئیس بزرگ بودند که اینگونه راحت میتوانستند برای ما شاخ و شانه بکشند. جالب بود وقتی به من میرسید هیچکدام حتی جرعت نفس کشیدن هم نداشتند. لعنتی. من باید به دیدن آلوارو میرفتم. از جایم بلند شدم. آرسن جلویم ایستاد و با استرس گفت: - نه... ملورین زخمات هنوز خوب نشده تو...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 33
نگهبان دست آلوارو را گرفت. لحظهای، فقط برای یک لحظهی کوتاه حس کردم با نگاهش قصد تحسین مرا دارد. نمیدانستم چرا؛ ولی او دیگر مقاومت نکرد. شاید فهمید که من سمجتر از این حرفها هستم، شاید هم دید که چیزی در نگاهم تغییر نمیکند. شاید فقط خواست که دیگر کنار بکشد و عقب نشینی کند. نمیدانم. من فقط می...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 34
مظلومانه نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. چانهاش لرزید؛ ولی نگذاشت اشکش بچکد: - اگه بیام اونجا و خرابکاری کنم چی؟ اگه به خاطر من تو نتونی عملیاتت و درست انجام بدی چی؟ اگه اونی نشه که تو... - دقیقاً همونی میشه که من میخوام... پس دهنت و ببند و خودت و جمع کن... تو انتخاب دیگهای جز اومدن با من ن...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 35
«سپیدار» نگاهی به اطراف انداختم. اسلحهام را محکم فشوردم و پشت کارتونها پنهان شدم. صدایشان را به آرامی میشنیدم: - اون مهمونی واجب شده، قربان؟! صدای نفسهای سنگین مرد اجازه نمیداد تمرکز کنم. آب دهانم را فرو خوردم. چشم بستم و به تمامی صداها که در اطرافم بود اجازهی ورود به مغزم را دادم. صدای قدم...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 36
سریعتر از او عمل کردم و دعوتنامه را از او گرفتم. سپس به شدت هلش دادم؛ تا بتوانم کمی نفس بکشم. او هم کم نیاورد و طی چند حرکت نمایشی تعادلش را حفظ کرد. کمی خم شد و با نیشخند ادامه داد: - من الیشام... الیشا اسمیت... از اروپا... عضو مخصوص حزب سایبرهک... ابرو بالا انداختم. اطلاعاتی که در سرش بود می...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 37
ملورین نفس آسودهای کشید. زخمش را که پانسمان کردم؛ دراز کشید. وقتی به سمتم چرخید لبخند کمرنگی که کنار لبش جا خوش کرده بود را دیدم. چهرهاش روشنتر شده بود. چشمانش برق خاصی داشت و به خوبی میتوانستم ببینم که همانند یک دختر بچه ذوق کرده. ناخواسته لبخندی بر لبم نشست. ذوق و شادی زیرپوستیاش به من هم ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 38
به چشمان آبی آلیشا زل زدم. منتظر ماندم خودش حرفش را ادامه دهد؛ اما او به جای حرف زدن صورتش را بیشتر به من نزدیک کرد. اگر عقب میکشیدم، توجهها به سمتمان جلب میشد و من اصلاً این را نمیخواستم. او خوب میدانست نباید تا این حد به من نزدیک شود. این را میدانست و قانونشکنی میکرد. برخلاف استعدادهای ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 39
«ملورین» با حرص به من نگاه میکرد. زبانم را روی لبم کشیدم. مطمئن بودم اگر در آن مکان نبودیم مرا میکشت؛ البته که من هم منتظر نمیماندم تا به دست عیاشی چون او کشته شوم. مردک بیسر و پا هنوز کنایهاش را از یاد نبرده بودم. انگار او عادت داشت با همه دخترها گرم بگیرد و به آنها بچسبد. حالم از چنین مرده...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 40
با چشمان گرد شده به او خیره شدم. گره دستم شلتر شد؛ اما او را رها نکردم. حضور برفین آن هم اینجا؟ آنها در تعقیب بودند. ثانیه به ثانیه. لحظه به لحظه، افراد بهمن سیاه دست از سر آنها برنداشتند. پس حالا، آنها اینجا چه میکردند؟ چشمانم را روی هم فشوردم. بازوی آرسن را ول کردم. خیسی را نوک انگشتانم حس کر...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
