پارت سی و چهارم :


مظلومانه نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. چانه‌اش لرزید؛ ولی نگذاشت اشکش بچکد:
- اگه بیام اونجا و خرابکاری کنم چی؟ اگه به خاطر من تو نتونی عملیاتت و درست انجام بدی چی؟ اگه اونی نشه که تو...
- دقیقاً همونی میشه که من می‌خوام... پس دهنت و ببند و خودت و جمع کن... تو انتخاب دیگه‌ای جز اومدن با من نداری آرسن!
لحنم به قدری محکم بود که او را به خودش بیاورد. من حوصله‌ی این بچه بازی‌ها را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!