پارت سی و چهارم :
مظلومانه نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. چانهاش لرزید؛ ولی نگذاشت اشکش بچکد:
- اگه بیام اونجا و خرابکاری کنم چی؟ اگه به خاطر من تو نتونی عملیاتت و درست انجام بدی چی؟ اگه اونی نشه که تو...
- دقیقاً همونی میشه که من میخوام... پس دهنت و ببند و خودت و جمع کن... تو انتخاب دیگهای جز اومدن با من نداری آرسن!
لحنم به قدری محکم بود که او را به خودش بیاورد. من حوصلهی این بچه بازیها را
لطفا صبر کنید...
