پارت سی :
صدای خرش خرش اعصاب خرد کنی بلند شد و دیگر چیزی نشنیدم. بغضم شکست. دست روی دهانم گذاشتم. در تابوت را بستند. حتی اگر آلوارو میتوانست خود را به موقع برساند باز هم ملورین خفه میشد. باید کاری میکردم. اما من که نمیتوانستم از پس آنها بر بیایم. آن پسرک سفید روبه نگهبانان گفت:
- خیلی خب... به اندازهی کافی وقت کشی کردیم. به نیروهای بیرون قبرستون خبر بده... عملیات با موفقیت انجام شد. نیاز
لطفا صبر کنید...
