پارت سی :


صدای خرش خرش اعصاب خرد کنی بلند شد و دیگر چیزی نشنیدم. بغضم شکست. دست روی دهانم گذاشتم. در تابوت را بستند. حتی اگر آلوارو می‌توانست خود را به موقع برساند باز هم ملورین خفه می‌شد. باید کاری می‌کردم. اما من که نمی‌توانستم از پس آنها بر بیایم. آن پسرک سفید روبه نگهبانان گفت:
- خیلی خب... به اندازه‌ی کافی وقت کشی کردیم. به نیروهای بیرون قبرستون خبر بده... عملیات با موفقیت انجام شد. نیاز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!