پارت چهل :
با چشمان گرد شده به او خیره شدم. گره دستم شلتر شد؛ اما او را رها نکردم. حضور برفین آن هم اینجا؟ آنها در تعقیب بودند. ثانیه به ثانیه. لحظه به لحظه، افراد بهمن سیاه دست از سر آنها برنداشتند. پس حالا، آنها اینجا چه میکردند؟ چشمانم را روی هم فشوردم. بازوی آرسن را ول کردم. خیسی را نوک انگشتانم حس کردم. زخمی شده بود. اهمیتی ندادم و آرام زمزمه کردم:
- خیالاتی شدی... توهم زدی... این غیرممکنه.
لطفا صبر کنید...
