پارت بیست و دوم :
به آرامی پلک زدم. دوباره به آغوشش پناه بردم. خوب به خاطر دارم زمانی را که دخترکی ده ساله بودم. من خانوادها را از دست داده بودم و او هم دخترش را. آلوارو همسری نداشت. دخترکی داشت که در نه سالگی جان باخته بود. بعد از آن، فقط من ماندم و آلوارو... من و او باهم و برای هم میجنگیدیم. حتی اگر هیچگاه زال را به دست نمیآوردم هم برایم چندان مهم نبود؛ چرا که من، کسی را داشتم که حاضر بود برایم در مقابل دن
لطفا صبر کنید...
