پارت بیست و دوم :

به آرامی پلک زدم. دوباره به آغوشش پناه بردم. خوب به خاطر دارم زمانی را که دخترکی ده ساله بودم. من خانواده‌ا را از دست داده بودم و او هم دخترش را. آلوارو همسری نداشت. دخترکی داشت که در نه سالگی جان باخته بود. بعد از آن، فقط من ماندم و آلوارو... من و او باهم و برای هم می‌جنگیدیم. حتی اگر هیچگاه زال را به دست نمی‌آوردم هم برایم چندان مهم نبود؛ چرا که من، کسی را داشتم که حاضر بود برایم در مقابل دن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!