پارت سی و ششم :
سریعتر از او عمل کردم و دعوتنامه را از او گرفتم. سپس به شدت هلش دادم؛ تا بتوانم کمی نفس بکشم. او هم کم نیاورد و طی چند حرکت نمایشی تعادلش را حفظ کرد. کمی خم شد و با نیشخند ادامه داد:
- من الیشام... الیشا اسمیت... از اروپا... عضو مخصوص حزب سایبرهک...
ابرو بالا انداختم. اطلاعاتی که در سرش بود میتوانست کمک کننده باشد. نیم نگاهی به دعوتنامهی در دستم انداختم. کمی مچاله شده بود. چارهی د
لطفا صبر کنید...
