پارت بیست و پنجم :
آرسن با تعجب و جکی با ابرویی بالا رفته به من خیره شد. بیتوجه به آن دو از زیر زمین خارج شدم. آوردن آرسن به آنجا به همراه آلوارو شاید کمی خطرناک بود؛ ولی من از انجام این کار نمیگذشتم. آلوارو هم نمیتوانست مانعم باشد. میخواستم به آرسن بفهمانم که اینجا بدتر از آن چیزیست که او فکر میکند. به سمت اتاقم رفتم. لباسهایم را در آوردم و دوش آب سرد گرفتم. این کمک میکرد کمی سرحالتر شوم. نه این
لطفا صبر کنید...
