پارت بیست و ششم :
باید هرچه زودتر کار را تمام میکردم. ترسیده بودم؟ نه، به هیچ وجه. من از هیچکس نمیترسیدم. از جایم بلند شدم. تپانچهها را محکم گرفته بود. لب گزیدم. نمیدانستم چه در سرش میگذرد. میخواست من را بکشد؟ نه، اگر میخواست این کار را بکند همان ابتدا مرا میکشت. فرصتش را داشت. بیتوجه به او به سمت تابوت رفتم. شاید نکشتنش برایم گران تمام میشد. اما من نمیتوانستم قبل از فهمیدن هویتش او را بکشم.
لطفا صبر کنید...
