پارت سی و سوم :
نگهبان دست آلوارو را گرفت. لحظهای، فقط برای یک لحظهی کوتاه حس کردم با نگاهش قصد تحسین مرا دارد. نمیدانستم چرا؛ ولی او دیگر مقاومت نکرد. شاید فهمید که من سمجتر از این حرفها هستم، شاید هم دید که چیزی در نگاهم تغییر نمیکند. شاید فقط خواست که دیگر کنار بکشد و عقب نشینی کند. نمیدانم. من فقط میدانم که او لبخند کمرنگی زد. بعد از رفتن آلوارو آرمین به سمتی اشاره کرد و با پررویی تمام پرس
لطفا صبر کنید...
