پارت بیست و نهم :
سری به نشانهی تایید تکان دادم و به سمت آن دروازهی خوفناک قدم برداشتم. قدمهایم لرزان و پاهایم سست بود. من از ارواح میترسیدم. ترس من از چهرههای کریه و لبخندهای زشتشان بود. نگهبانان دم دروازه ایستادند. نیروهای بیرون برای حملهیاحتمالی پلیسها آماده میشدند و هیچکس نمیتوانست ریسک داخل آمدن را به جان بخرد. با دست لرزان دروازه را باز کردم. سطح فلز سرد و خیس بود؛ بهمحض تماس، انگشت
لطفا صبر کنید...
