پارت سی و دوم :
دندان روی هم سابیدم. از افراد رئیس بزرگ بودند که اینگونه راحت میتوانستند برای ما شاخ و شانه بکشند. جالب بود وقتی به من میرسید هیچکدام حتی جرعت نفس کشیدن هم نداشتند. لعنتی. من باید به دیدن آلوارو میرفتم. از جایم بلند شدم. آرسن جلویم ایستاد و با استرس گفت:
- نه... ملورین زخمات هنوز خوب نشده تو باید استراحت کنی!
بازویش را گرفتم. با اخم روبه چهرهی مضطرب و ترسیدهاش دستور دادم:
لطفا صبر کنید...
