لیست کلیه پارتهای رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 1
*** «فصل اول» «طلوعی سیاه» شنبه بیست و پنج نوامبر سال دو هزار و بیست و چهار... آتلانتا، ایالت جوجیا، ایالت متحدهی آمریکا... ساعت سه و نیم بامداد... - این یکی چنده؟ پس از صدای بلند و لحن محکم من، سکوت سنگینی فضا را در برگرفت. فروشنده به چشمانم نگاه نکرد. تنها چیزی که از او میدیدم، لرزش دستهایش...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 2
حرفهایش همچنان به سختی از دهانش بیرون میآمد. هر کلمهاش یک خط و نشان بود، یک نشان از تسلیم. برای لحظهای به دستانش نگاه کردم که در هم قلاب شده بودند. آنها، آن دستهای لرزان، هیچ چیزی برای پنهان کردن نداشتند. همهچیز برای من آشکار بود! از شکنجه کردنش منصرف شدم. نه چون دلم به حالش میسوخت، بلکه ...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 3
با تعجب چرخیدم که نگاهم به سالن روبهرویم افتاد. به معنای واقعی کلمه خشکم زد. مات و مبهوت به سالن ورزشی مقابلم خیره شدم. سالنی با ترکیب رنگ سیاه و سفید. سمت راست پر از اسلحه و وسایل شکنجه... سمت چپ سه کیسه بوکس و طناب و دستکش بوکس... سر تا سر سالن هم پر بود از آیینه. با شنیدن صدای آلوارو آن هم دق...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 4
نفسم را به شدت بیرون دادم. با خشم داد زدم: - برو گمشو مرتیکهی احمق... به چه حقی بدون اجازه میای تو؟ نگهبان که با شنیدن صدای بلندم کمی جا خورد. با وحشت و لکنت گفت: - گفتن... واجبه، وگرنه من غلط بکنم مزاحم شما بشم. خواستم با خشم به سمتش بروم که آلوارو بازویم را گرفت و آرام زمزمه کرد: - شرط پنج...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 5
آلوارو با لبخند کمرنگی نگاهم میکرد. سرم را بلند نگه داشتم. من در برابر هیچکدامشان سر خم نمیکردم؛ حتی رئیس... من حتی در برابر او هم زانو نمیزدم. من ملورین، مرواریدِ سیاهِ بهمنِ سیاه بودم. مرواریدی که نمادِ سیاهِ این تشکیلات بود. قرار نبود تن به یک ماموریت مسخره بدهم. آن همه چه مامورتی؟!... مامو...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 6
مرد نگاه طوفانیاش را از من گرفت. بیخیال آنها شدم و گذاشتم آلوارو به حسابشان برسد. پس از رئیس اصلی، آلوارو مقام ویژهای در بهمن سیاه داشت و همین باعث میشد قدرتی نامحدود داشته باشد. از اینکه زمهریر به بهمن سیاه تبدیل شده بود خوشحال نبودم؛ اما همانطور که هر پیشامد یک سود و زیان داشت. سود این تبدیل...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 7
دستم را به نشانه سکوت بالا بردم. حوصله توجیههایش را نداشتم. درحالی که بالشت پشتسرم را درست میکردم زمزمه کردم: - گفتم که... تو نیومدی اینجا کلفتی... اومدی کار کنی، اومدی به اونی تبدیل بشی که من میخوام. ساعدم را روی چشمم گذاشتم. خسته بودم و نور اتاق بیش از حد آزارم میداد. دوست داشتم او را به ...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 8
از او نترسیده بودم. از هیچکس به جز آن دختر نمیترسیدم. به جرعت میتوانستم بگویم که او، اولین زنی بود که میدیدم اینقدر قدرتمند و با ابهت است. آب دهانم را به سختی فرو فرستادم. زن مرا به سمت میز توالت برد. قیچی روی میز به حال و روزم نیشخند میزد. بغض به گلویم چنگ انداخت. من موهایم را دوست داشتم. کو...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 9
اگر میتوانستم قطعاً کاری میکردم که زال دیگر هیچگاه به دنبالش نرود. میدانستم که اگر او حقیقت را میفهمید عصبانی میشد؛ اما این را هم به خوبی فهمیده بودم که هیچ حقیقتی نمیتوانست زال را از برفین متنفر گرداند. سرم را به طرفین تکان دادم. تنها دلخوشیام موهایم بود که این را هم از دست دادم. دیگر چه ...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 10
لباسهای پسرانهای که برایم گذاشته بودند را پوشیدم. باید پسر میشدم. من باید به آرسن سانز مبدل میشدم. مردی که بیست ساله بود و از پرورشگاهی در ایتالیا میآمد. نگاهی به گذشتهی ساختگیام انداختم. گویی آنها داستان سرایی را خوب بلد بودند. نوشته شده بود که من در ده سالگی پدر و مادرم را از دست دادم. د...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 11
متعجب به او خیره شدم. من هنوز آماده نبودم. نتنها آمادهی تمرین، بلکه من حتی آمادهی ایستادن هم نبودم. مرد چوبی به سمتم پرت کرد. چوب را گرفتم. یک میلهی بلند چوبی که قطعاً ضرباتش درد داشتند. مرد به سمتم یورش آورد. ترسیده به جای مبارزه با او میله را انداختم و فرار کردم. خواستم از جایی که از آن وارد...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 12
«ملورین» با ابروهای بالا رفته به اخم روی چهرهی آلوارو نگاه کردم. آلوارو با غیظ به آن دختر اشاره کرد و از لابهلای دندانهای چفتشدهاش غرید: «ملورین ما روزانه صدتا جاسوس جمع میکنیم. روزانه صدها بار اون جاسوسها رو شکنجه میکنیم تا مبادا بهمن سیاه دوباره مثل زمهریر از هم بپاشه، بعد تو میای یه دخ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 13
سمتش پرت کردم. دست برد تا میله را بگیرد؛ که میله زودتر از او عمل کرد و به زمین خورد. دندان روی هم سابیدم و با خشم غریدم: - بهم حمله کن... او بعد از برداشتن میله ابتدا با تعجب نگاهم کرد. انگار باورش نمیشد که این حرف را زدم. چشمانم را محکم روی هم فشوردم و اینبار بلند داد زدم: - دِ یالا... مثل بُ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 14
میله را برداشتم و به سمتش گرفتم. دیگر دروغ گفتن به آلوارو جایز نبود؛ بنابراین تصمیم گرفتم حقیقت را طوری که میخواستم به او بازگو کنم: - یه برده که امروز صبح خریدمش... آلوارو درحالی که میله را میگرفت با همان اخم خیرهام شد. من این نگاه را میشناختم. این نگاه یعنی، میدانم چیزی را از من پنهان کر...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 15
با آمدن نامش نفسم را به شدت بیرون دادم و از آلوارو رو گرفتم. درحالی که ضربان قلبم را کنترل میکردم گفتم: - اون فرق میکنه... آلوارو با خشم میلهاش را به زمین کوبید و غرید: - چه فرقی میکنه؟!... ملورین اینکه تو در ادامهی هر ماموریتت دنبال اونی درست نیست. تو مروارید سیاهی و... با حرص حرفش را کام...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 16
«سپیدار» با خشم به سمت مردی که مقابلم ایستاده بود حمله کردم. مشتهایم را دقیق، شمرده شمرده و با برنامهریزی ابتدا روی پهلو، سینه، دست و سرش فرو آوردم. سرعتم زیاد بود و فرصت دفاع نداشت. با درد نگاهم میکرد. با خشم زیر پایش را خالی کردم و مشت آخر را با قدرت به قفسهی سینهاش کوبیدم. سینهاش با صدا...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 17
بی هیچ حرفی پرونده را از او گرفتم. این هم عملیات جدید من بود. شاید هم آخرین عملیات من!... از این به بعد چیزی که از من در این پروندهها میماند دیگر آن فرد قبلی نیست. مرد و آن دختر ترسویش رفتند. وقتی رفتند کلاغم به سمتم آمد و با صدایش مرا از فکر بیرون آورد. در این روستای متروکه، جز من و کلاغها هی...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 18
«کتایون» ترسیده به چهرهی برزخی ملورین نگاه میکردم. فالگوش ایستاده بودم و حرفهایشان را شنیده بودم. ملورین با خشم دست به موهایم برد. به گریه افتادم. دستش را گرفتم و با بغض لب زدم: - م... من... م... من... ملورین موهایم را کشید و من را همراه خودش از زیر زمین خارج کرد. از شدت ترس به خود میلرزید...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 19
اشکهایم گلولههای بارانی بودند که بر پوستم غلت میزدند. ملورین نفس عمیقی کشید. سرد و بیاحساس دست روی شانهام گذاشت و به آرامی لب زد: «کار امشبت و فراموش میکنم؛ به شرطی که تو از فردا با هویت جدیدت کنار بیای!» نگاهش کردم. ممنونش بودم. گاه اینکه یک نفر فقط برایت شنونده باشد کافیست... گاهی تو حت...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 20
«ملورین» نمیدانم چه شد... لحظهای، فقط ثانیهی کوتاهی خودم را در نگاهش دیدم. او خودِ من بود. همان منی که سالها پیش آن را زیر مشتی خاک خفه کردم. چنان کشتمش که دیگر هیچگاه پیدایش نشود. من او را نابود کرده بودم؛ ولی... با وجود امشب، دیگر نمیتوانستم مدت زیادی وانمود به خوب بودن کنم. از اتاق که بیر...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
