پارت سی و هفتم :

ملورین نفس آسوده‌ای کشید. زخمش را که پانسمان کردم؛ دراز کشید. وقتی به سمتم چرخید لبخند کمرنگی که کنار لبش جا خوش کرده بود را دیدم. چهره‌اش روشن‌تر شده بود. چشمانش برق خاصی داشت و به خوبی می‌توانستم ببینم که همانند یک دختر بچه ذوق کرده. ناخواسته لبخندی بر لبم نشست. ذوق و شادی زیرپوستی‌اش به من هم سرایت کرده بود. انگار که من هم با یادآوری روزهای خوشی که با برادرم داشتم شاد شده بودم. کمی آن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!