پارت سی و هفتم :
ملورین نفس آسودهای کشید. زخمش را که پانسمان کردم؛ دراز کشید. وقتی به سمتم چرخید لبخند کمرنگی که کنار لبش جا خوش کرده بود را دیدم. چهرهاش روشنتر شده بود. چشمانش برق خاصی داشت و به خوبی میتوانستم ببینم که همانند یک دختر بچه ذوق کرده. ناخواسته لبخندی بر لبم نشست. ذوق و شادی زیرپوستیاش به من هم سرایت کرده بود. انگار که من هم با یادآوری روزهای خوشی که با برادرم داشتم شاد شده بودم. کمی آن
لطفا صبر کنید...
