پارت سی و هشتم :
به چشمان آبی آلیشا زل زدم. منتظر ماندم خودش حرفش را ادامه دهد؛ اما او به جای حرف زدن صورتش را بیشتر به من نزدیک کرد. اگر عقب میکشیدم، توجهها به سمتمان جلب میشد و من اصلاً این را نمیخواستم. او خوب میدانست نباید تا این حد به من نزدیک شود. این را میدانست و قانونشکنی میکرد. برخلاف استعدادهای بسیاری که داشت، هیچ لقب اختصاصی به او داده نشده بود. حزبش ردهی آخر را در بهمن سیاه داشت. ا
لطفا صبر کنید...
