پارت سی و یک :
«ملورین»
با سوزش عجیب و وحشتناکی که در ناحیهی پهلویم حس کردم؛ از جا پریدم. درد تک تک سلولهایم را به سخره گرفته بود. نتوانستم تحمل کنم و فریاد بلندی کشیدم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که شخصی سراسیمه وارد اتاق شد. کمی اطراف را کاویدم. در اتاق خودم بودم. نفسم گرفت. من، من نتوانستم آن ماموریت را به پایان برسانم؟! مردی که وارد اتاق شده بود وحشتزده سوالاتی از میپرسید. بدون اینکه جوا
لطفا صبر کنید...
