پارت سی و نهم :
«ملورین»
با حرص به من نگاه میکرد. زبانم را روی لبم کشیدم. مطمئن بودم اگر در آن مکان نبودیم مرا میکشت؛ البته که من هم منتظر نمیماندم تا به دست عیاشی چون او کشته شوم. مردک بیسر و پا هنوز کنایهاش را از یاد نبرده بودم. انگار او عادت داشت با همه دخترها گرم بگیرد و به آنها بچسبد. حالم از چنین مردهایی بهم میخورد. سست عنصر و بیاراده. مطمئن بودم آلیشا تا کنون افسارش را به دست گرفته بود
لطفا صبر کنید...
