لیست کلیه پارتهای رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) : پارت های 41 تا 56
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 41
من نباید به آن صدا گوش میدادم. نباید نزدیک آن اتاق میشدم. من باید چاک را زیر نظر میگرفتم. ماموریت من گوش دادن به صدای آشنایی که مطمئن بودم آلیشا بود، نبود. میدانستم مخاطبش چه کسیست. اصلاً لعنت به او و مخاطبش. به من چه آنها در آن اتاق چه میکردند؟ اصلاً چرا باید ددر را باز میگذاشتند؟ چشم رو...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 42
اگر واقعا چنین کاری کرده باشند به آنها جایزه میدادم. با چاک درحال راه رفتن بودم. او جلوتر قدم برمیداشت و من دقیقا پشت سر او بودم. صدای نگران آرمین را شنیدم: - هی ملورین خوبی؟ صدای گلوله میاد! لازمه باز سیستم دوربینها رو هک کنم؟ چشم روی هم فشوردم. احمق بود. زیاد وابسته و پوچ... از چنین مردهایی ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 43
- اون گربهی سیاه مال منه... گلولهی بعدی که از اسلحه یکی از شما حروم.زادهها بیرون بیاد، میشه آخرین گلولهای که شلیک میکنید! با چشمانی گرد شده به سمت صدا چرخیدم. نگاه همهی ما روی سپیدار و چاکی بود که در میان دستانش نگهش داشته شده بود. چاک مانند بید به خود میلرزید. چشمانم را روی هم فشوردم. او ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 44
«آرسن» چند ساعت قبل... ملورین رفته بود. نمیدانستم چه کنم. برفین را دیده بودم. خودش بود. مطمئن بودم. ای کاش وقتی با او چشم در چشم شده بودم؛ داد میزدم. کاش میتوانستم به سمتش یورش ببرم و هر چه عقده داشتم را بر سرش خالی کنم. با اینکه او را فقط از نیمرخ دیده بودم، اما مطمئن بودم که او برفین بود. ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 45
منظورش را میفهمیدم. تقریباً پنج سال با او همسخن بودم. چرخیدم و با او روبهرو شدم. با فاصله از من ایستاده بود. برای دیدنش باید سر بلند میکردم. بیشتر از یک سر و گردن از من بلندتر بود. با اینکه قدم بلندتر شده بود؛ اما باز هم به سر شانههایش نمیرسیدم. با چشمان روشن و ترسناکش به من خیره شد. نفس عمی...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 46
بارمان چیزی نگفت. سریع به سمت ون حرکت کردم. همراهم وارد ون شد. پشت فرمان نشستم. بارمان با تعجب نگاهم کرد. رانندگی را تا حدودی بلد بودم. سوییچ را چرخاندم و ماشین را روشن کردم. بارمان هم سریع روی نزدیکترین صندلی به من نشست. ون را به حرکت درآوردم و به سمت باغ رفتم. هنوز به باغ نرسیده بودیم که چیزی ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 47
با شنیدن این حرف صاف سر جایم نشستم. پتو را کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیایم که سرش تیر کشید. دیدگانم تار شد و نتوانستم حرکت کنم. بیشعور دستش آنقدر سنگین بود که هنوزم هم نمیتوانستم درست حرکت کنم. او واقعا مرگ بود. هم بوی مرگ میداد و هم تمامش از مرگ گرفته شده بود. لعنتی آنچنان درگیرم کرد که ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 48
«سپیدار» کت بلند و زغالی که روی صندلی بود را برداشتم. کمی آن را تکاندم تا گرد و خاک از رویش بپرد. آن را پوشیدم. دختری با ظاهر آراسته درحالی که خیره نگاهم میکرد، با صدایی نازک و کنترل شده گفت: - همیشه اینقدر جدی و سردی؟! جوابش را ندادم. در عوض نگاهم را به آینه دوختم و موهای مشکیام را شانه زدم....
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 49
«ملورین» مدتی از آمدنم گذشته بود. اینجا در یکی از خیابانهای قدیمی استانبول قرار داشت. معماری بیرونی ساختمان ترکیبی از معماری عثمانی و بازسازی مدرن بود. نمای بیرونیاش سنگی و تیره بود با خطوط کمی فرسوده. بوی عطرهای افراد در هوا معلق بود و من سعی داشتم تمام سالن را با خود مرور کنم. در ورودی فلزی و...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 50
کارگردان وارد اتاق پرو شد. کسی همراهش نبود. تنها بود و من هم بیحواس وارد شدم. کارگردان چرخید تا چیزی بگوید که اسلحه را بالا گرفتم، در را قفل کردم و با اخم گفتم: - به افرادت بگو سریع عملیات به آتش کشیدن اینجا رو متوقف کنن. کارگردان ابتدا با تعجب نگاهم کرد. چشمانش دو دو میزد. نمیتوانستم بفهمم ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 51
«سپیدار» چاک هنوز دور نشده بود. از پشت جمعیت عبور کرد. چند نفر از عوامل نمایش سر راهش سبز شدند. یکی با هیجان چیزی درباره اجرای امشب گفت، دیگری دستش را فشرد و با خنده از کنارش گذشت. چاک به همه همان واکنش کوتاه و بیروح را نشان داد؛ تکان مختصر سر، لبخندی محو، چند کلمه بیاهمیت. انگار نه انگار چند ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 52
لباسهای تیره پوشیده بودند. عدهای ماسک داشتند و دو نفری ماسک نداشتند. چشم ریز کردم آن دو نفر همانهایی بودند که در انبار گیرشان انداخته بودم. حرکتهایشان هماهنگ بود. حرفی نمیزدند. مثل آدمهایی که برای کشتن آمدهاند، نه تهدید کردن. یکی از آنها مستقیم به سمت کسی که به ما کمک کرده بود، حمله کرد. ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 53
«آرسن» با حس سردرد شدیدی چشمانم را باز کردم. تمام تنم کوفته شده بود و حس میکردم قدرت تکان دادن یک بند انگشتم را هم نداشتم. به اطراف نگاه کردم. بارمان کنارم نشسته بود. دست به سینهاش زده و با سری خم شده به خواب رفته بود. نگاهم به او بود. آرام آرام صحنههایی ناواضح به یادم آمد. در سرویس بهداشتی ب...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 54
«ملورین» با سرفهای خشک چشم باز کردم و طعم تلخ دود را دوباره در گلویم چشیدم؛ طعمی که انگار از میان شعلهها جان سالم به در برده بود تا در اعماق سینهام لانه کند و هر نفس را به یادگاری زهرآلود از آن جهنم بدل سازد. چند لحظه طول کشید تا سقف چوبی بالای سرم از میان مه سنگین دیدگانم بیرون بیاید و تیرها...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 55
چند روز بعد، کراچی پاکستان. کراچی بوی دریا نمیداد. حداقل نه آن دریایی که در قصهها از آن حرف میزدند؛ دریایی با موجهای آرام، نسیمی خنک و بویی که آدم را یاد آزادی میانداخت. اینجا بوی نمک در میان بوی دود، بنزین، خاک داغ و عرق هزاران زندگی گم شده بود. شهری که انگار هر خیابانش زخمی قدیمی داشت و ه...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان از طلوعی سیاه تا غروبی سپید (جلد دوم به سردی یخ) - پارت 56
آن شب خواب به سراغم نیامد و ذهنم مثل شهری خاموش زیر باران بیدار ماند. نه به خاطر انبار و نه به خاطر معاملهای که قرار بود دو شب بعد در جایی دور از چراغهای شهر انجام شود؛ خطر برای من چیز تازهای نبود و سالها بود که با بوی خطر بیدار میشدم و با صدای نزدیک شدنش میخوابیدم. آدمهایی مثل من از مرگ ن...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
