توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و ششم :
***
باز روبهروی آن تابلو ایستاده بودم؛ تابلویی که قرار بود جار بزند هویتم را. تابلویی که از عنوانش بیزار بودم و از رازش گریزان.
دست مردانۀ اشکان که روی شانهام نشست، افکارم را از هم گسست. لبخند زدم و چشم گرفتم از نقش طلای آذرخش.
- اینجا خونۀ پدریمه.
روزی تنها مقابل این خانه و این در و این تابلو ایستاده بودم؛ روزی تنها نعش گذشته را بر دوش میکشیدم؛ اما حالا اشکان مسئولیت گذ
لطفا صبر کنید...
