پارت هشتاد و هفتم :

نگاهم که روی زمرّد نگاهش ماند، لبخند مهمان لبانش شد. چشم گرفت و به فوّارۀ مصنوعی حیاط چشم دوخت.
- محرمیت‌مون دلیل بر هم‌خونه و هم‌خواب شدن‌مون نیست. اتاق جدا گرفتم که معذّب نباشی.
هر لحظه که می‌گذشت بیش از پیش بند بند سلّول‌های تنم به چشمان سبز و به وسعت قلب اشکان مبتلا می‌گشت. او من را برای خودم می‌خواست، برای آرامشم و آرامشش.
حلقۀ اشک مهمان ناخواندۀ اقیانوس مشوّش نگاهم ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهرا

    0

    🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️