توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و هفتم :
نگاهم که روی زمرّد نگاهش ماند، لبخند مهمان لبانش شد. چشم گرفت و به فوّارۀ مصنوعی حیاط چشم دوخت.
- محرمیتمون دلیل بر همخونه و همخواب شدنمون نیست. اتاق جدا گرفتم که معذّب نباشی.
هر لحظه که میگذشت بیش از پیش بند بند سلّولهای تنم به چشمان سبز و به وسعت قلب اشکان مبتلا میگشت. او من را برای خودم میخواست، برای آرامشم و آرامشش.
حلقۀ اشک مهمان ناخواندۀ اقیانوس مشوّش نگاهم ش
لطفا صبر کنید...

مهرا
0🥺