پارت نود و ششم :

شب عروسی در خاطرم نقش بست؛ لباسم تور سپید بود و دلم سیاه.
من عزادار بودم؛ عزادار نداشتن پدر، عزادار نبودن مادر. رژ قرمزم بارها با دندان در می‌آمیخت از هجوم بغض اما هرگز نمی‌گذاشتم کسی اندوهم را بفهمد.
- مهم نیست؛ گذشته دیگه... .
مهم بود؛ مهم‌تر از دیدار چشمانش. مهم بود اما من تنم آن همه اندوه را بر نمی‌تافت. مهم بود اما روان من تاب آن همه آزردگی و آشفتگی را نداشت.
مهم چشمان آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    🙏🌸🌴🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️