توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت نود و ششم :
شب عروسی در خاطرم نقش بست؛ لباسم تور سپید بود و دلم سیاه.
من عزادار بودم؛ عزادار نداشتن پدر، عزادار نبودن مادر. رژ قرمزم بارها با دندان در میآمیخت از هجوم بغض اما هرگز نمیگذاشتم کسی اندوهم را بفهمد.
- مهم نیست؛ گذشته دیگه... .
مهم بود؛ مهمتر از دیدار چشمانش. مهم بود اما من تنم آن همه اندوه را بر نمیتافت. مهم بود اما روان من تاب آن همه آزردگی و آشفتگی را نداشت.
مهم چشمان آ
لطفا صبر کنید...

Aa
0🙏🌸🌴🌸