توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت نود و نهم :
***
برایم دشوار بود ترک آغوش آذر؛ برای مَنی که سالها تشنۀ آن آغوش بودم و محتاج یک لبخند تحسین برانگیز که روی لبانش نقش ببندد، جدایی دشوار بود.
عماد قرآن را در دست نگه داشته بود و دست دیگرش از سنگینی کاسۀ مملو از آب میلرزید.
- کاش بیشتر میموندید مادر؛ من هنوز سیر نشدم از دیدنت.
لبخند، تلخ روی لبانم نشست؛ به همان اندازه که من سیر نشده بودم از دیدن چشمان شهلایش.
- منم همی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
