توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و دوم :
***
لبۀ پرتگاه ایستاده بودم؛ این را نه از ظلمات که بیرحمانه با هیبت رعبانگیزش بر تنم میتاخت، از قلوه سنگهای زیر پایم میفهمیدم که هنگام غلتیدن، صدای سقوطشان در ژَرف درّه پژواک میشد.
دست به طرفین دراز کردم بسان پرواز؛ دنبال رفتن بودم. به کجا، نمیدانستم. تنها میدانستم در عمق آن درّۀ تاریک کسی صدایم میزند؛ یک زن با مویی از جنس طنابِ دار. یک زن با موی سرخ و لب به خون آغش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
