توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت نود و سوم :
***
«زیبایی تو مایۀ غمپروریات بود.»
صدای ترانۀ سنتّی که از بیرونی سَرا پخش میشد، خط بطلان بر رویاها و کابوسهایم کشید. روی تخت غلتیدم و نیمۀ چشمانم که باز شد، قامت اشکان را میان پرتو نیمه باریک خورشید دیدم که درست میان فرش تابیده بود.
چشمان نیمهبازم را که دید، لبخند بر لب نشاند.
- صبح بخیر ترانهجانم. ساعت خواب!
سر سنگین و تن خمودم را به سختی از روی تخت بلند کردم و

لطفا صبر کنید...

Aa
0بچه ها چه گناهی کردن که تاوان بزرگترا پس بدن🤔😮 💨 ممنون زیبا بود🌸🌼🌸