پارت نود و سوم :

***
«زیبایی تو مایۀ غم‌پروری‌ات بود.»
صدای ترانۀ سنتّی که از بیرونی سَرا پخش می‌شد، خط بطلان بر رویاها و کابوس‌هایم کشید. روی تخت غلتیدم و نیمۀ چشمانم که باز شد، قامت اشکان را میان پرتو نیمه باریک خورشید دیدم که درست میان فرش تابیده بود.
چشمان نیمه‌بازم را که دید، لبخند بر لب نشاند.
- صبح بخیر ترانه‌جانم. ساعت خواب!
سر سنگین و تن خمودم را به سختی از روی تخت بلند کردم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    بچه ها چه گناهی کردن که تاوان بزرگترا پس بدن🤔😮 💨 ممنون زیبا بود🌸🌼🌸

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله واقعا 😕

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️