توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت هشتاد و پنجم :
با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم و چشم بر نمیداشتم از سرامیکهای سفیدی که زیر نور زرد لامپ، چشم را میسوزاند.
فکرم همچنان روبهروی در آبیِ کدر پرسه میزد. دری که به یک زیرزمین نیمهتاریک منتهی میشد و تابلوی سفیدش با آن نوشتۀ آبی نستعلیق ترسهایم را بر سرم میکوباند. ترسهایی که به اعتماد و اطمینانی شیرین ختم میشد.
خودرویش که متوّقف شد، ناباور سر بلند کردم و نوشتۀ روی ت
لطفا صبر کنید...
