پارت هشتاد و پنجم :

با پاهایم روی زمین ضرب گرفته بودم و چشم بر نمی‌داشتم از سرامیک‌های سفیدی که زیر نور زرد لامپ، چشم را می‌سوزاند.
فکرم همچنان روبه‌روی در آبیِ کدر پرسه می‌زد. دری که به یک زیرزمین نیمه‌تاریک منتهی می‌شد و تابلوی سفیدش با آن نوشتۀ آبی نستعلیق ترس‌هایم را بر سرم می‌کوباند. ترس‌هایی که به اعتماد و اطمینانی شیرین ختم می‌شد.
خودرویش که متوّقف شد، ناباور سر بلند کردم و نوشتۀ روی ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️