توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و چهارم :
***
«با غمی خانهبرانداز زمینت بزنند.»
نامش که بر صفحۀ تلفن همراهم نقش میبست، لرزه بر اندامم مینشست. باز چه خوابی برای تنِ افسردۀ ویلچرنشین من دیدهبود؟ وقتی عٌرضۀ درمان را نداشت و در عوض، خروار خروار ادعّا داشت، نشستن نامش بر صفحۀ تلفن هیچ دردی را درمان نمیکرد.
روزها بود گوشهایم صدایش را نشنیده بود، اما نهایت رضایت دادم انگشتانم را بر لمس تلفن بلغزانم، شاید صدایش آبی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
