توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و هشتم :
***
تنها صدایی که سکوتِ سنگین لابی را میشکست، موسیقیِ آرامِ در حال پخش بود.
رنگ کرمِ دیوارهها و فرشها با مخمل مبل زرشکی چه ترکیب نحسی میساخت وقتی هرچه در مقابلم بود، نحس و شوم بود... .
از درخشش ساعت نقرۀ اردلان زیر تَشَعشُع لوستر؛ از لباسهای جوان پسندش، آن پیراهن کاربنی و کتان سفیدش. گردن بندی که همیشه بر گردن میانداخت تا همه بدانند نخستین حرف نامش را... . همه ببینند و می
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

بانو
0من گیج شدم الان این ترانه بودپس چکامه چی شد یکم رمانتون سنگینه میشه بازش کنید