توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و دوم :
***
«بازندۀ بازی شدی تا برده باشی.»
میز کنفرانس آغشته به بوی شهوت بود؛ شهوت ثروت، شهوت قدرت و شهوت شهرت.
چشم چرخاندم و نگاهم در غرور رُقبا چرخید.
آن زن بَزَک کرده، با چشمانِ درشت سیاهش و با لبهای تزریقی که با هر قهقهه برق قدرت از لابلای نگین دندانهایش بیرون میگریخت.
آن مرد میانسال با موهای جوگندمی آراسته، با ریشی پروفسوری که از موهایش سپیدتر بود و بادی که در غبغب می
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
