پارت چهل و دوم :

***
«آری منم، آن طفل معصومی که بد شد.»
تنِ من از سرما می‌سوخت و جنازۀ او در هُرم آتش.
چشم بر نمی‌داشتم؛ می‌خواستم آخرین صحنه‌ای که از آن سفر در خاطرم می‌ماند، شعلۀ دیوانه‌وار آتش باشد و رقص متزلزلِ همۀ آنچه بر صفحۀ سفید پشتش نقش بسته بود.
حس شیرین پیروزی بر بند بندِ بدنم جولان می‌داد. من برده بودم؛ من همیشه برنده بودم.
بر دفتر پر پرسش او مهر پایان کوبیده بودم؛ آن سلسل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    یعنی ترانه مرد!؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    باید بخونید عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️