پارت چهل و دوم :

***
«آری منم، آن طفل معصومی که بد شد.»
تنِ من از سرما می‌سوخت و جنازۀ او در هُرم آتش.
چشم بر نمی‌داشتم؛ می‌خواستم آخرین صحنه‌ای که از آن سفر در خاطرم می‌ماند، شعلۀ دیوانه‌وار آتش باشد و رقص متزلزلِ همۀ آنچه بر صفحۀ سفید پشتش نقش بسته بود.
حس شیرین پیروزی بر بند بندِ بدنم جولان می‌داد. من برده بودم؛ من همیشه برنده بودم.
بر دفتر پر پرسش او مهر پایان کوبیده بودم؛ آن سلسل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    یعنی ترانه مرد!؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    باید بخونید عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!