پارت چهل و یک :

***
«از اولش اصلاً ژنِ مرموز بدی داشت.»
برف می‌بارید؛ آهسته اما پیوسته. مِه چنان بر جادّه حکم‌فرمایی می‌کرد، که ادامۀ مسیر را سخت کرده بود.
از دور می‌شد ردّپای حیوانات درندّه را دید یا بوی خون را بر پوزه‌شان حس کرد.
نفسم را مضطرب، به همراه حجم عظیمی از ترس بیرون فرستادم.
- هوا بدجوری به‌هم ریخت. اینطوری نمی‌تونیم به راه‌مون ادامه بدیم.
نگاهم از انبوه برف انباشته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!