توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و یک :
***
«از اولش اصلاً ژنِ مرموز بدی داشت.»
برف میبارید؛ آهسته اما پیوسته. مِه چنان بر جادّه حکمفرمایی میکرد، که ادامۀ مسیر را سخت کرده بود.
از دور میشد ردّپای حیوانات درندّه را دید یا بوی خون را بر پوزهشان حس کرد.
نفسم را مضطرب، به همراه حجم عظیمی از ترس بیرون فرستادم.
- هوا بدجوری بههم ریخت. اینطوری نمیتونیم به راهمون ادامه بدیم.
نگاهم از انبوه برف انباشته
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
