توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و یک :
نگاهش تشویش صورتم را کاوید. از او گریزان بودم؛ از نگاهش، از فکرش و از کلامش.
به سمتم گام برداشت و من دست بر دایرۀ لغزندۀ ویلچر نشاندم اما زبانش من را مجبور به ماندن کرد.
- همیشه نسبت به همه چی بدبین بودی؛ همین بدبینیها مُنزویت کرد.
سیگار گوشۀ لب نشاندم، چشم بستم و عمیق، دم دادم؛ اما پیش از آنکه در لذّتِ غلظتِ بازدم غرق شوم، انگشت اردلان دورِ سیگار تنیده شد و نگاه من سیگار را تع
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏🙏🌹