پارت پنجاه :

***
آخرین دکمۀ پیراهنش را بست و دست بر پارچۀ یک‌دست و سبزِ روشنش کشید.
از توی آینه نگریستمش. به نظم تار به تار موهای سفیدش، به جفت گویِ درخشان عسلی، به قامت بلند و به اندام ورزیده‌اش. اگرچه پیر بود، اما جُز ریش و سبیل و موی سفید، هیچ نشانی از کهولت سن در صورتش هویدا نبود.
از داخل آینه ردّ نگاه آبی‌ام را دزدید. لبانش خندید اما نگاهش هرگز.
- چیه؟
باید زبان به تعریف می‌گشودم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️