توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه :
***
آخرین دکمۀ پیراهنش را بست و دست بر پارچۀ یکدست و سبزِ روشنش کشید.
از توی آینه نگریستمش. به نظم تار به تار موهای سفیدش، به جفت گویِ درخشان عسلی، به قامت بلند و به اندام ورزیدهاش. اگرچه پیر بود، اما جُز ریش و سبیل و موی سفید، هیچ نشانی از کهولت سن در صورتش هویدا نبود.
از داخل آینه ردّ نگاه آبیام را دزدید. لبانش خندید اما نگاهش هرگز.
- چیه؟
باید زبان به تعریف میگشودم
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏🌹