دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک زمزمه اثر الهام محمدنژاد

رمان زمزمه (مجموعه بیدل)

  • زبان فارسی
  • 5K 👁
  • 65 ❤️
  • 74 💬

خلاصه رمان :

اولین شب تعطیلات امیر صدای زمزمهای رو از داخل دیوار قدیمی مجتمع تفریحی میشنوه. صدایی که منشا انسانی نداره و باعث وحشت اون و گریهی خواهرش میشه. از فردای اون شب امیر تلاش میکنه که خانوادهش رو راضی برای فرار از اون مجتمع کنه ولی هیچکس حرفش رو باور نمیکنه و درست برخلاف چیزی که میخواست، موجود میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه. ارتباطی که بیشتر از هر چیزی امیر ور میترسونه و اون رو مشتاقتر برای فرار از تعطیلات خانوادگی میکنه. خبری از حمایت و باور خانوادهاش نیست. مادر اصرار برای موندن در ویلا داره و پدر حوصلهی رانندگی ندارد. خواهرش فقط و فقط به بازی و بستنی فکر میکند و امیر هر ثانیه پر از شک و تردید است. تا کی زنده میمونیم؟

قسمتی از متن رمان زمزمه (مجموعه بیدل)

تنها چیزی که شنید صدای نگران مادرش بود که او را صدا می زد و بعد از چند ثانیه صدای بلند گریه های اهو. دختره ی ابله. همیشه وقتی گریه ی امیر را میدید بلندتر از خودش گریه میکرد.
.........................................
هیچ کس حرفش را باور نکرد. نه پدرش. نه مادرش. نه حتی اهو. البته که اخرین نفر برای امیر قابل حدس بود. پدر و مادرش، هر چقدر هم مهربان و دوست داشتنی بودند، همچین حرف هایی را باور نمی کردند. خواهرش هم از حماقت زیاد فقط و فقط به لقمه ی مربا-کره ای که مادرشان برایش درست میکرد توجه داشت و دوباره مثل امروز صبح امیر را به پوست پیاز فروخت.
هر چند این سری دیگر به اندازه ی صبح امیر را ناراحت نکرد. احساسی که الان در خودش داشت شرمندگی بود. رفتارش واقعا دخترانه بود. بلند بلند گریه کردن و رفتن در بغل مادرش و بیرون نیامدن از ان. وقتی بهش فکر می کرد در گوش هایش
گرما حس میکرد ولی سعی در توجیح رفتارش داشت. وقتی همه چیز را از صدای خرناس های دیشب و تماس تلفنی امروز تعریف میکرد پدر و مادرش فقط میخندیدند.
البته از اول واکنششان خنده نبود. بالاخره وقتی امیر حاضر شد دست از گردن مادرش باز کند که پدر تشر زد. به خاطر ترس از کتک فین فین کنان دوباره وارد سوئیت کذایی شد. بعد از چیده شدن میز صبحانه او و آهو به ترتیب در دستشویی صورت هایشان را شستند و دور میز نشستند. ان زمان بود که اجازه ی صحبت پیدا کرد. مادرش اوایل خیلی نگران بود.
پدر اخمی عمیق بر روی صورت داشت. البته که چهره ی پدر و مادرش با شنیدن انچه که اتفاق افتاده بود تغییر کرد. اما نه به شکلی که امیر میخواست. با شنیدن در مورد خرناس ها چهره ی عبوس پدر به خنده و چهره ی نگران مادر به تعجب تغییر کرد. امیر برای جدی گرفته شدن با جزئیات بیشتری تعریف کرد. صدا از داخل خودِ دیوار می امد. درست از کنار گوشش.
حتی گاهی خس خس هم میکرد. اما هر چه بیشتر توضیح می داد پدرش بیشتر خنده اش میگرفت و مادر بیخیال تر میشد.
_ احتمالا صدای پدرت رو شنیدی. منم گاهی فکر می کنم یه ادم فضایی کنارم خوابیده.
مادر همان طور که لقمه را به سمت دهان باز شده ی آهو می برد با لحن شوخی گفت. توجه اش از داستان پسر بزرگش به سمت هیولای فسقلی همیشه گرسنه اش رفته بود. اما امیر بیخیال بشو نبود:
_ من صدای خرناس های بابا رو میشناسم. اون نبود مامان. قشنگ از داخل دیوار می اومد. درست کنار گوشم. بابا اون ور خونه بود.
اما هر چقدر بیشتر اصرار می کرد تاثیر برعکس تری داشت. با دهانی باز به هر دو نگاه کرد. پدر قند دیگری به درون لیوان چای اش افزود و مادر با شنیدن صدای هم زدن چایی و حا شدن قند، با اخم قندان را از جلوی دست پدرشان دورتر کرد. آهو مثل قعطی زده ها می لمباند و قورت داده نداده با چشمانی گرسنه به دستان مادرشان نگاه میکرد.
چرا هیچ کس او را جدی نمی گرفت؟ امیر سری تکان داد و افکار منفی را دور کرد. هنوز حرف برای زدن داشت. قضیه ی گوشی ها و تماسی که گرفته شده بود را به میان اورد.
_ شاید خط رو خط شده.
این بار پدرش بود که دلیل منطقی اورد. با اینکه اول جمله اش شاید اورده بود لحنش کاملا جدی بود و امیر میدانست که برخلاف دلیلی که مادرش اورده بود با این یکی حق مخالفت ندارد. مادر هم موافق حرف پدر بود و صحبت را ادامه نمیداد. امیر با ناراحتی بر روی صندلی نشست. با صدایی که میلرزید گفت:
_ چرا حرفام رو باور نمیکنین... من دارم راستش رو میگم یه چیزی...
لیوان چایی محکم بر روی میز شیشه ای کوبیده شد. سه نفر دیگر از شدت و ناگهانی بودنش لرزیدند:
_ سرت رو بالا بگیر و درست حرفت رو بزن.
صدای جدی پدرش در کل خانه پیچید. عصبانی بود. نه تنها پسرش وسط خیابان زیر گریه زده بود و بغل مادرش را ول نمیکرد، حالا داشت داستان های مسخره ای برای تنها نخوابیدن تعریف میکرد و با صدایی لرزان دنبال جلب توجه بود. امیر لال شد. از عصبانیت پدرش میترسید و با سری پایین منتظر دعوا شدن بود.
مادر که جو حاضر را اصلا مناسب تعطیلات نمیدید آهو را از روی پایش پایین اورد و ریز چشم و ابرویی به سمت پدر امد و گفت:
_ امیر مامان میشه اون پنیر رو بهم بدی.
و با گرفتن ظرف گفت:
_ افرین به پسر گلم. ناهار چی دوست داری؟ رستوران گفتن که جوجه میدن.
آهو با شنیدن اسم غذای محبوبش بالا و پایین پرید و گفت:
_ اخ جون جوجه. بابایی جوجه. جوجه میخوام.
آهو خودش را در بغل پدرشان پرتاب کرد و با لوس بازی کاری کرد که مرد اخم های صورتش باز شود. پدر و دختر مشغول کشتی گرفتن و دنبال بازی شدند و دور میز صبحانه فقط امیر ماند و مادرش. هنوز سر امیر پایین افتاده بود. سوالی که بارها از خودش پرسیده بود دوباره در ذهنش تکرار شد. چرا باورش نمیکردند... جان همه در خطر بود.
لقمه ای در میدان دیدش قرار گرفت و صدای زمزمه ی مادرش در میان جیغ های آهو به گوشش رسید:
_ نگفتی ناهار چی میخوری.
_ هیچی.
_ چرا؟
برای بار چندم تلاش کرد:
_ چون این جا امن نیست. باید هر چقدر که میشه زودتر بریم.
_ اوه عزیزم... ولی میدونی که، خاطره تعریف کردن برای راضی کردن پدرت برای برگشتن کافی نیست. مادر خنده ای کرد و همان طور که برای خودش از فلاسک دوباره چای میریخت گفت:
_ باید حداقل خودِ اون موجود رو ببینه تا همچین چیزی رو باور کنه.
پارت دوم
همان جملهی به ظاهر سادهی مادر به امیر ایده و انگیزهی لازم برای ادامه دادن را تزریق کرد. تنها دلیلی که پدر به حرفش گوش نمیکرد این بود که مدرکی نداشت. پدر و مادرش هیچ کدام ان موجود را ندیده بودند یا حتی صدایش را نشنیده بودند. وگرنه خیلی سریع قبول میکردند که از این مکان خارج شوند. امیر با انرژی تازهای شروع به خوردن صبحانه کرد. کل روز در حال نقشهکشی برای بدست اوردن مدرکی از وجود ان موجود بود و هم زمان سعی کرد خانوادهاش را در تفریح کردن همراهی کند. همراه آهو دوباره به ساحل رفت و همراه مادرش به مرکز خرید. با پدرش سوار موتور ساحلی شد. همه
و همه برای اینکه پسر خوبی در چشمان پدر و مادرش باشد تا دفعهی بعد که بحث موجود درون دیوار را پیش میکشد به حرفش با دقت گوش بدهند. بالاخره شب از راه رسید. زمان خوابیدن شد. آهو رسما سر شام بیهوش شد و از مسیر رستوران تا سوئیت را در بغل پدرشان گذراند. امیر نقشهاش را برای بار هزارم چک کرد. به خودش اطمینان داد که اگر همین یک شب را دوام بیاورد دیگر دلیل کافی برای رفتن از ان جا را دارند. اما به محض این که وارد راهروی کوچک شد و خودش را در مقابل درب اتاقش دید سرمای عجیبی وارد بدنش شد. نمیدانست از سر ترس است یا به خاطر وجود ان موجود بدنش در حال یخ زدن است. تردید بدی در ذهنش شکل گرفت. اگر فردا صبح را نمیدید چه؟
_ عزیزم... نمیخوای بخوابی؟
مادرش بود. درست از پشت سرش. لبخند مهربانی بر لب داشت و لباس خواب بر تنش بود. معلوم بود که خستهی امروز است با این حال برای بدرقه کردن امیر به تخت خوابش امد. مظلومانه به مادر نگاه کرد ولی میدانست که چارهای به جز رفتن به اتاق انتهای راهرو ندارد. در را بی هیچ حرفی باز کرد و به داخل رفت. سریعتر از حالت عادی از نردهی تخت دو طبقه بالا رفت و روی تشک پرید. پتو را کامل بر روی سرش کشید، درست تا بالای پیشانی. مادر برای چند ثانیه در چهار چوب در ماند و با وجود دیدن رفتار عجیب امیر چیزی به جز شب بخیری کوتاه نگفت. در را باز گذاشت. کامل. امیر به محض شنیدن صدای بسته شدن در اتاق پدر و مادر دست در
جیب شلوارش کرد. وسایلی که یواشکی برداشته بود را به ارامی بیرون اورد. کارد میوه خوری که جزو وسایل اتاق بود و گوشی مادرش. حواسش بود که صدای گوشی را قطع کند. چاقو را در یک دست و گوشی را در دست دیگر گرفت. نور مهتاب از طریق پنجرهی مثلثی وارد اتاقش میشد ولی پتویی که کامل بر سر امیر کشیده شده بود اجازهی کمک گرفتن از ان را نمیداد. گوشی را روی حالت ضبط قرار داد. برای فیلم گرفتن فقط کافی بود دکمهی قرمز رنگ را فشار دهد. چاقویی که در دستش بود بیشتر برای حس امنیت خودش بود نه حمله. با این حال اگر ان موجود از درون دیوار بیرون میامد و قصد اسیب زدن به او را داشت امیر امادهی دفاع بود. تازه در این حالت میتوانست از نمونه خونش برای اثبات حرفهایش کمک بگیرد. در فیلمها دیده بود که پلیس و دانشمندان با بررسی خون میتوانند به هویت موجودات پی ببرند. با مرور پشت سر هم افکار خوش بینانهاش سعی در ارام کردن خودش داشت. با وجود این هنوز ضربان قلبش بالا بود. چند نفس عمیق کشید. انتخاب بدی بود. هوای زیر پتو به حد کافی خفه بود. نفس عمیق کشیدن اکسیژن را کمتر میکرد و هوا را گرمتر. دقیقهها گذشتند. برخلاف دیشب هیچ صدای خر خری از میان دیوار نیامد. امیر اخمی بر روی پیشانیاش قرار گرفت. نکند امشب موجود برنامهی رفتن به سراغ افراد دیگر خانوادهاش را داشته باشد. با فکر کردن به این احتمال لرزی بر بدنش افتاد. آهو. مادرش. اگر به سراغ انها می رفت چه؟ میدانست که هیولا حریف پدرش نمی شود. دست پدر خیلی
سنگین بود. از طرفی هم پدر و مادرش در یک اتاق بودند عمرا در حضور پدر میتوانست بلایی بر سر مادرشان بیاورد. فقط میماند آهو. به خواهر همیشه مزاحم و پر سر و صدایش فکر کرد. اگر موجود به سراغش میرفت او را برای همیشه با خودش میبرد چه؟ آهو به تازگی پنج ساله شده بود و در کل این سالها مثل چسب به امیر چسبیده بود. با این که بیشتر وقت ها از وجودش ناراضی بود و آرزو میکرد که هرگز به دنیا نیامده بود ولی اصلا دوست نداشت که توسط همچین موجود ترسناکی از پیشش برود. مغز با سرعت نور موقعیت را تحلیل کرد. اتاق آهو درست کنار اتاق پدر و مادرشان بود ولی امیر میدانست که جیغهای آهو حریف خواب سنگین پدر نمیشود. وضعیت مادر با پدر فرق میکرد ولی بهتر هم نبود. مادر به محض بیدار شدن نمیتوانست خودش را تکان بدهد. تنها کسی که امکان دفاع ار خواهر را داشت امیر بود ولی فاصلهی نسبتا زیاد و راهروی طولانی برایش دست و پا گیر بود. اصلا صدای آهو تا این قسمت از سوئیت نمیرسید. با این جا ماندن چطور باید متوجهی خطر میشد؟ اخمی از نتیجهی افکارش بر روی صورتش امد. امیر چارهای به جز رفتن به اتاق خواهر و چک کردن شرایط انجا نداشت. ای کاش میشد پدر را صدا کرد. اما بدون وجود مدرکی و بدون افتادن هیچ اتفاقی با چه دلیلی می خواست مرد را از جایش بلند کند؟ در ذهن شروع به مرور پلن جدید کرد. هم زمان با انگشتان دست راست پوست کنار ناخن را کند. آهو از وقتی به دنیا امده بود برای امیر دردسر بود تا همین الان. با این حال نمیتوانست
دختر را تنها بگذارد. ان هم با وجود همچین موجودی. دستهی ابی پررنگ چاقو را در دستش فشرد. گوشهایش را تیز کرد. چند تیک و تاک در اتاق پیچید. بی توجه به دستان لرزانش از خدا خواست که دوباره ان صدای کریه را بشنود. دعایش بیجواب ماند. هیچ صدایی از دیوار بیرون نیامد. موجود لعنتی. گوشی را روی شکم قرار داد و چاقو را در دست راستش. به ارامی با دست چپ، از همان جایی که بود، گوشهی پتو را گرفت و به سمت پایین کشید. میلیمتر به میلیمتر. لبهی پتو از بالای سرش به سمت پایین سر خورد. چشمهای امیر کاملا باز بود و چاقوی در دستش به سمت بالا امادهی دفاع کردن. اگر موجود بی هیچ صدایی در حال تماشایش بود چه؟ پتو پایین امد و هم زمان قطرات عرق بیشتری بر پیشانی پسر پدیدار شدند. ضربان قلبش به بالاترین حد ممکن رسید و امیر برای بار هزارم خواهرش را لعنت کرد. وقتی پتو در نزدیکترین حد به چشمانش رسید دم عمیق را وارد ششهایش کرد. پتو را در یک حرکت سریع تا پایین چشمها پایین کشید. در مقابلش تاریکی محض را دید. کمی صبر کرد. چشمانش اهسته اهسته به نور کم عادت کردند.با واضحتر شدن تاریکی مقابلش متوجه شد که دقیقا هیچ چیزی در مقابلش نیست. همه چیز به همان شکل قبل بودند. دیوار همان دیوار قبل بود. با این حال سنگینی خاصی در فضا احساس میکرد. سنگینی که در زمان حضور مادرش یا در کل مدت روز که سریع وارد اتاق میشد و وسیلهای برمیداشت حس نکرده بود. چیزی عجیب بود. چیزی که نمیتوانست دقیق بر رویش دست بگذارد. ثانیههای
بیشتری گذشتند. امیر برخلاف قطار افکارش سر جایش ماند و با دقت بیشتری به دور و برش نگاه کرد. بالاخره ان را دید. ترکی که کل سقف بالای سرش را گرفته بود. قبلا وجود نداشت. که اگر بود امیر متوجهاش میشد. ترک را با چشمانش دنبال کرد. از دیواری که تختش به ان تکیه داده بود شروع می شد و به سمت سقف میرفت. چطور همچین چیزی بدون این که امیر متوجهاش شود ایجاد شده بود؟ اصلا چه معنیای داشت؟ مطمئن بود که دیشب همچین ردی روی دیوار وجود نداشته. حتما کار ان موجود بود ولی برای چه؟ با سرش که کمی کج شده بود بیشتر از قبل به خط کج و کوله نگاه کرد. انقدر سقف بهش نزدیک بود که با دراز کردن دست میتوانست ترک را لمس کند. پوست لبش را کمی جویید و کند. مزهی اهن در دهانش پخش شد. حماقت بود اگر روی ترک دست میکشید. اگر تله بود مستقیم در دامش میافتاد. نگاهی به چاقوی درون دستش کرد. الان وقت مناسبی برای استفاده ازش بود. دستش را دراز کرد و چاقو را به ترک نزدیک کرد. نفسش را حبس کرد و نوک تیز چاقو را درون ترکی که درست از بالای سرش رد میشد فرو کرد. انتظار داشت که به سفتی سقف برخورد کند اما کاملا برعکس، چاقو به راحتی درون ترک فرو رفت. انگار جسم خیلی نرمی مثل مارشملو در پشت ترک وجود داشته باشد. امیر که نرمی را حس کرد چاقو را بیشتر فرو کرد. تا دسته درون سقف رفت. لبههای دسته چاقو جلوی پیشروی بیشتر را گرفت. امیر با تعجب و دهنی باز مانده پلک زد. دسته را ول کرد. چاقو در همان جا ثابت ماند و
به پایین نیفتاد. سرش را کمی کج کرد و چند ثانیه به انتهای دستهی پلاستیکی نگاه کرد. چه چیز نرمی در پشت ترکها قرار داشت؟ برای چه تا الان متوجهاش نشده بودند؟ اصلا چطور شد که همچین ترکی روی سقف به وجود امد؟ باید متوجه میشد چاقو دقیقا در چه چیزی فرو رفته. شاید مدرکی مبنی بر وجود موجودی در پشت دیوارها بدست میاورد. با انرژی جدیدی که گرفته بود دوباره دسته را گرفت و به سمت پایین کشید. اگر کمی از ان چیز نرم به بدنهی چاقو می چسبید خیلی خوب میشد. عه... چرا چاقو از دیوار بیرون نمیآمد؟ انگشتانش را به دور دسته محکمتر کرد. این بار با قدرت بیشتری کشید. تلاشش بی ثمر ماند. چطور ممکن بود جسمی که راحت چاقو به داخلش رفته بود حالا این قدر سخت شده باشد؟ این بار دسته را با هر دو دستش گرفت. پاهایش را از روی تخت بلند کرد و کف هر دو را بر روی سقف و بین محل چاقو و دستهایش فرار داد. نفس عمیقی کشید و با شمارهی سه تمام وزن و توانش را روی دستهی بیچاره انداخت. این قدر محکم کشید که کف دستانش به سوزش افتاد. اما نه. چاقو با سماجت سر جایش ماند. امیرِ به نفس نفس افتاده و شکست خورده دوباره کل بدنش را بر روی تخت رها کرد. چطور باید چاقو را بدست میاورد؟ این چاقو جزو وسایل سوئیت بود و با خراب کردنش مادر و پدر رسما او را میکشتند. انکارش میکرد؟ چطور میخواست مخفیاش کند؟ درست بالای سرش روی سقف بود. هرکس وارد اتاق میشد چشمش به دستهی ابی رنگ میافتاد. تمام فکر و ذکرش از
پیدا کردن مدرک به رهایی از این مخمصه تغییر کرد و هم زمان که راه حلهای مختلف را بررسی میکرد با دندان به جان گوشت لبش افتاد. بهتر بود قبل از انجام هر کاری دوباره برای در اوردن چاقو تلاش میکرد. هیچ کدام از راه حلهایش خوب و مناسب نبودند. دوباره دستش را بالا برد و جسم سخت را گرفت. اما این بار چیزی با سریهای قبل متفاوت بود. دستهاش خیس بود. اتاق تاریکتر از ان بود که متوجهی رنگ خیسی شود ولی بینی برای کار کردن نیاز به روشنی نداشت. دست را نزدیک سوراخهای دماغش برد و بوی سنگین و تیز اهن در کل سرش پیچید. عوقای که زد دست خودش نبود. گلویش منقبض شده بود و معدهاش ترش. اب دهان در کل دهانش پر شد. دوباره عوق زد. این بار شدتش بیشتر بود و باعث شد در تخت نیم خیز شود اما فایدهی انچنانی نداشت. بوی خون و ترشیای که در بینی و معدهاش احساس میکرد اصلا با جا به جایی کمتر نشد. پشت سر هم نفسهای عمیق کشید. چرا روی دسته پر از خون شده بود؟ دوباره نگاه کرد. چاقو سر جایش بود. در میان ترک روی دیوار. با دستهای که حالا خیس از قطرات خون بود. وحشتش با دیدن قطراتی که پشت سر هم بر روی پتویش فرود میامدند شدت گرفت. از جایش پرید. پتو را کامل کنار انداخت و خودش را از طبقهی دوم تخت به پایین پرتاب کرد. ارتفاع زیاد بود با این حال امیر متوجه نشد که روی پاهایش فرود امده یا دستها یا حتی پهلو و کمر. این مسائل خیلی مهم نبودند. نه الان. روی زمین غلت زد و تا نزدیکی چهار چوب در اتاقش چهار دست و پا
رفت. توان بلند شدن نداشت. مغز و منطقش برای فرار فریاد میکشیدند و بدنش نیمه اتوماتیکوار او را به سمت راه خروج میبرد. اما امیر نمیخواست خارج شود. ترسیده بود ولی این تنها فرصت برای یافتن مدرک بود. با دستان و پاهایی که میلرزید هم زمان نیشخندی پیروزمندانه بر روی صورتش امد. اگر به حد کافی خون روی پتویش میریخت پدر و مادر حرفش را باور میکردند. مطمئن بود که در هیچ جای دنیا قرار نیست فرو رفتن یک چاقو در سقف اتاق علت خونریزی باشد، یک چیزی در پشت دیوارها بود. چیزی که قرار بود لکههای خونش کلید فرار امیر و خانوادهاش از انجا باشد. دست به چهار چوب سرد در گرفت و از جایش بلند شد. کامل نه، توانش را نداشت، نیمه ایستاده بود و میلرزید. چند ثانیه گذشت که امیر متوجهی مشکل شد. اصلا به میزان خونِ ریخته شده دید نداشت. اصلا هنوز در حال چکه کردن بود؟ یا این که فقط در حد خیس شدن دستهی چاقو خونریزی کرده بود؟ شاید ان موجود متوجهی سر و صدای پایین پریدنش از تخت شده بود و جلوی خونریزی را گرفته بود. اب دهانش را قورت داد. به سختی و با زانوانی لرزان صافتر ایستاد و گردن کشید. نه. اصلا به ان قسمت از سقف نور مهتاب نمی رسید. چه میکرد؟ از تخت بالا میرفت و چک میکرد؟ یا این که از همین حالا پدر و مادرش را صدا میزد؟ بابت چاقوی فرو رفته در سقف کتک سختی میخورد ولی مطمئنن خونِ ریخته شده روی دسته سوالاتی را در ذهن انها به وجود میآورد. بهترین کار همین بود. صدا زدن پدر و مادرش. با زانوهایی که هنوز
میلرزید و لرزشی که در دستانش بود یک قدم به عقب برداشت. نصف بدنش بیرون از در قرار گرفت که صدا را شنید. تا حالا تخم مرغ شکوندی؟ یک ضربه به لبهی کابینت میزنی و ان قدر دو طرفش را میکشی که با صدای قرچ کل پوستهی سفتش ترک بگیره و از هم جدا بشه. صدا شبیه به همان بود، ولی خیلی عمیقتر و محکمتر. از بالای سرش میامد، روی سقف. امیر خشک شد. فقط توانست کمی سرش را بالا بیاورد و ترک روی سقف را ببیند که لحظه به لحظه باز تر میشد. انگار دیوارها کش میامدند و شکافی را که تا چند ثانیهی قبل فقط لبهی تیز چاقو درونش جا میشد را انقدر باز کردند که به راحتی میشد دستت را داخلش بکنی. همه چیز در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. دوباره سکوت کل اتاق را پر کرد. امیر جرئت حرکت کردن نداشت. چرا سقف اتاقش در حال باز شدن بود؟ کار همان موجود است. همانی که دیشب زیر گوشش خر خر میکرد و با دزدیدن گوشی مادرش سر ظهر او را تا مرز سکته برده بود. حالا چه نقشهای برای امشب داشت؟ دزدیدن امیر؟ یعنی کارهایی که تا الان کرده برای رها کردن پسر کافی نبود؟ عصبانیت درونش شروع به جوشیدن کرد که با بررسی بیشتر ترک و ندیدندچاقو جایش را به امید داد. ممکنوبود با باز شدن سقف چاقو بر روی تخت افتاده باشد؟ با انرژی تازهای که از خشم نشات میگرفت به طرف تختش و ان شکاف لعنتی رفت. پاهایش را ارام همچون گربه بر روی زمین میگذاشت و قدم به قدم نزدیک میلههای تخت شد. گوشی را کجا انداخته بود؟ ای کاش از کل مدت باز شدن سقف فیلم گرفته بود.
دستش که به میلهی کنار تخت رسید جرئت کرد به بالا نگاه کند. نور مهتاب از این زاویه کمک خیلی زیادی به دیدن سقف میکرد. شکاف باز شده بود. درست به اندازهی بیست سانت و درست بالای بالشتی که امیر هر شب بر روی ان سر میگذاشت و میخوابید. با این که موقعیت شکاف او را میترساند ولی ته ذهنش کنجکاو بود. برای چه فقط بیست سانت باز شده؟ برای کشیدن امیر به داخل سقف خیلی کم بود. حتی آهو را هم نمیشد با این فاصله به داخل کشید. نگاهش میخ سقف بود ولی بدنش به سمت هدف بعدی حرکت کرد. یکم گشتن بر روی تخت بدون اینکه نگاه کنی سخت بود ولی بالاخره جسم مستطیلی را پیدا کرد. روی تخت بود و در میان ملحفه مخفی شده بود اما دستهای تیز امیر پیدایش کرد. لبخندی روی کل صورتش امد ولی برای خوشحالی فرصت نداشت. گوشی را در یکی از دستانش نگه داشت و با دست ازاد با ارامش و سرعت کمتری روی بقیهی تخت دست کشید. اصلا دوست نداشت تیغهای که درون سقف گیر کرده بود و خون ان هیولا را بر روی خودش داشت گوشتش را ببرد. ثانیهها تبدیل به دقیقهها شدند. امیر چشمانش را نیمه باز و بسته میکرد و با یک دست و دو چشم بر روی تخت به دنبال چاقوی لعنتی بود. تلاشهایش هیچ فایده نداشت. در این نور کم اصلا امکان پیدا کردنش نبود. با نگرانی دوباره به سقف خیره شد. این موجود به نور حساس نبود که، بود؟ چراغ قوهی گوشی نور خوبی میداد و کمک زیادی میتوانست به امیر بکند ولی اگر توجه ان موجود را جلب میکرد چه؟ صدای جیرجیرکها از
پشت توری پنجره میامد و امیر سخت مشغول فکر کردن بود. بالاخره تصمیمش را گرفت. هنوز روی نردههای فلزی نردبان کنار تخت بود، اگر موجود سعی میکرد حمله کند خیلی سریع و راحت به سمت درب اتاق میدویید و فرار میکرد. راه خروجش باز بود و همین به امیر اطمینان و جرئت لازم برای روشن کردن چراغ قوهی گوشی را میداد. البته که یک چشمش به صفحهی گوشی بود و یک چشمش به سقف. نور کل تخت را روشن کرد. روی ملحفهی سفید و تشت و بالشتی که اتفاقا انها هم سفید بودند هیچ خبری از چاقو یا حتی قطرهای خون نبود. پس کجا افتاده بود؟ با دقت بیشتری برای بار دوم چک کرد حتی لبههای تشت را که درون بدنهی فلزی تخت رفته بودند؛ ولی نه، هیچ ردی از چاقوی دسته آبی نبود. نکند هنوز درون سقف بود؟ سوالی که در ذهنش به وجود امد اصلا منطقی نبود. سقف باز شده بود اصلا امکان نداشت چاقو هنوز در درونش گیر کرده باشد... در یک حرکت ناگهانی سرش را بالا گرفت و هم زمان نور را به سمت سقف تاباند. چیزی که دید باعث شد برای ثانیهای تمام افکارش در مورد چاقو را فراموش کند. روی سقف، درست در میان شکاف، جسمی تپنده وجود داشت. گوشتالو بود و کل سوراخ را می گرفت. قلب نبود. خانم معلم انیمیشن قلب را به انها نشان داده بود. ولی درست مثل قلب با ضرب اهنگ خاصی تکان خفیفی میخورد. امیر مطمئن بود که موجودی زنده است، اصلا شاید حیوانی چیزی بود. ایدهی حیوان خیلی برایش خوشایند بود. او عاشق حیوانات بود و از وقتی آهو با ان حساسیت مسخرهاش امد
دیگر امیر نتوانست حیوانی در خانهشان نگه دارد. اما چه حیوانی بود؟ پلهای دیگر بالا رفت و از فاصلهی کمتری به پوست چروک شده نگاه کرد. کدام حیوان همچین پوستی داشت؟ بدون مو. نسبتا رنگ پریده و چروک. پلهای دیگر بالا رفت. حالا لبهی تخت به کمرش رسیده بود. اگر دستش را دراز می کرد شاید نوک انگشتانش به تن حیوان میخورد. وسوسه شده برای لمس، نگاهش به دستهی ابی رنگ چاقو افتاد. در بدن حیوان فرو رفته بود و حرکت سقف ان را پشت اجر مخفی کرده بود. باید اون چاقو رو در بیارم. این اولین فکری بود که به ذهنش رسید. جدا از عذاب وجدانی که برای زخمی کردن حیوان به سراغش امده بود، باید چاقو را پس میگرفت. قدمی دیگر بالا رفت. روی اخرین پلهی فلزی ایستاد. نور دوربین را بر روی هدفش تنظیم کرد. با کشیدن نفس عمیق و اطمینان دادن به خودش دستش را بالا برد. کامل به دستهی ابی رنگ رسید. باید در یک حرکت بیرون می کشیدش. یک... دو.... با نگرانی از ان فاصلهی نزدیک به پوست جانور نگاه کرد. _ چیزی نیست. خیلی راحت می کشمش بیرون.
زیر لب به خودش امیدواری داد و در یک حرکت با تمام زورش چاقو را کشید. خیلی سریع بیرون امد. انتظار نداشت که گوشت جانور این قدر نرم باشد. با نیشی باز شده به چاقو خیره شد. نگاهش که به تیغه افتاد لبخند از روی لبهایش رفت. روی تیغهی فلزی مایعی سفید رنگ بود. به دستهای که میان انگشتانش بود نگاه کرد. ان هم سفید بود. چاقو را بالا اورد و بو کشید. صورتش ثانیهای نشده در هم رفت. همان بوی
تندِ اشنای آهن را میداد. بوی خون. اما چرا سفید بود؟ این چه جانوری بود که خون سفید داشت؟ اخمی بر کل پیشانیاش نشست. طبق چیزهایی که قبلا در کتابهایش دیده بود و در گوگل پیدا کرده بود فقط حشرات بودند که خون رنگی داشتند. باید این را به پدرش نشان میداد. امکان نداشت دیگر زیر این بتواند بزند. دو پلهی نردبان را پایین امد که دوباره ان صدای شکستن و باز شدن سقف امد. انقدر ناگهانی بود که امیر تعادلش را از دست داد و از روی نرده بر روی زمین پرتاب شد. فرصتی برای ثابت ماندن و هضم انچه اتفاق افتاده وجود نداشت. این بار، برخلاف سری قبل، صدای قرچ قرچ و لرزیدن دیوارها بعد از پنج ثانیه متوقف نشد. امیر سریع و با تعادلی نصفه نیمه به سمت درب اتاقش حجوم برد و خودش را به درون راهرو پرتاب کرد. در را بیشتر از نصف بست و از میان دو چوب شروع به تماشای صحنهی مقابلش کرد. دیوار دیگر ان قدر باز شده بود که یک نوزاد به راحتی بتواند از میانش عبور کند. اما این چیزی نبود که امیر را ترساند. وحشت وقتی اغاز شد که ان موجود تصمیم گرفت از جایش به بیرون بیاید. دست امیر به صورت خودکار و سریع جلوی دهانش را گرفت تا از جیغهای احتمالی جلوگیری کند. جایی در سقف، درست بالای محلی که شبها سر بر روی تشک میگذاشت و میخوابید، دستی از میان شکاف به بیرون امد. اول فکر کرد متعلق به انسان است اما با دیدن انگشتان و کف دستی که همچون ساعد و بازو پر از مو بود نظرش عوض شد. هیچ انسانی روی کف دستانش مو نداشت. با دستانی لرزان پایین
امدن ارام ارام دست از سقف را تماشا کرد. موجود یا خیلی کند بود یا الان به دنبال چیز خاصی می گشت. امیر با دستی که جلوی دهانش را نگرفته بود به قفل در چنگ زد و امادهی بستن ان بود. موجود به دنبال او می گشت مگه نه؟ او بود که نور گوشی را بر رویش انداخته بود. او بود که چاقو در بدنش فرو برده بود. او بود که جسم تیز را به سختی از بدنش خارج کرده بود... چاقو کجاست؟ افکار درهمش به یک سوال ختم شد و ان سوال توانست جوابی نسبتا منطقی به رفتارهای جانور بدهد. موجود به دنبال او نبود. داشت با دستش، یا هر قسمتی از بدنش که به شکل دست انسان بود، بو می کشید و رد خون خودش بر روی چاقو را دنبال میکرد. امیر هم زمان با مزه مزه کردن این کشف، به دید زدن موجود ادامه داد. دستِ پر مو روی زمین و هوا معلق بود ولی به ارامی روی هدفی معین بر زمین فرود امد. وقتی بعد از چند ثانیه دوباره بالا امد، درست مثل انسانها که با دستانشان وسیله بر میدارند چاقو را برداشته بود. البته این ترسناکترین بخش صحنهای که مقابل امیر بود به حساب نمیامد. دست جانور کل مسیر از سقف تا کف اتاق را به راحتی طی کرده بود. امیر نمیدانست چند متر میشود ولی خیلی خوب میدانست هیچ موجود عادیای دستش اینقدر بلند نمیباشد. دست کم کم شروع به بالا رفتن کرد و امیر به یاد دلیل تمام سختیهای امشبش افتاد. اگر میتوانست از این صحنه عکس یا فیلمی بگیرد دیگر راضی کردن خانوادهاش کاری نداشت. با چیزی که الان در حال مشاهدهاش بود امکان نداشت حاضر شود یک ثانیه هم
در این اتاق چشم روی هم بگذارد. اول میخواست با داد زدن همه را بیدار کند اما ریسک زیادی داشت. جانور متوجهی حضورش میشد و از طرفی بیدار کردن کل اعضای خانواده کار هر کسی نبود. تازه اگر بیدار هم میشدند از کجا معلوم چیزی که جلوی چشمشان بود را فردا صبح انکار نمیکردند. درست مثل آهو. بهترین راه حل گرفتن عکس و فیلم از جانور بود ولی گوشی را کجا انداخته بود؟ به خوبی اخرین باری که چاقو و گوشی در دستانش بودند را به یاد میاورد. گوشی هم باید مثل چاقو زمان پرت شدن از نردهی تخت روی زمین افتاده باشد ولی کجا؟ در را کمی بیشتر باز کرد. چشمانش را باز و بسته کرد و سعی در پیدا کردن شی مستطیلی بر روی زمین داشت. موجود حالا حتی با سرعت کمتری به سمت بالا حرکت میکرد. شاید هنوز داشت محیط را برای پیدا کردن هر جسمی که بر بدنش کشیده شده بود بو میکشید. شاید هم به دنبال امیر بود. ظاهرا چشم نداشت. اما اگر دقت میکردی میتوانستی صدای هوف هوف ورود و خروج هوا را بشنوی. از موجود میامد. شاید مستقیم از دستی که بر زمین امده بود نه ولی امیر مطمئن بود که از موجود است. بالاخره پیدایش کرد. گوشی خیلی نزدیکتر از انی بود که فکرش را میکرد. درست در دو قدمیاش بر روی زمین افتاده بود. نه خیلی نزدیک تخت بود نه خیلی نزدیک در. در فاصلهی میانشان قرار داشت و امیر برای برداشتنش باید در را کامل باز میکرد و وارد اتاق میشد. باید با ان موجود در یک مکان قرار میگرفت. بدون اینکه دری برای محافظت باشد. بدون اینکه
پدری برای مراقبت باشد. بدون اینکه مادری برای حمایت باشد. اب دهانش را به سختی قورت داد. موجود حالا به تشت طبقهی دوم تخت رسیده بود. وقت زیادی نداشت. اگر زیادی مِس مِس میکرد این فرصت برای بدست اوردن مدرک را از دست میداد و باید تا اخر هفته در این اتاق و در کنار این موجود میخوابید. با فکر به این که در صورت نگرفتن عکس قرار است دوباره با قیافهی عصبانی و ناامید پدر و مادرش مواجه شود انگیزهی جدیدی گرفت. به هر دوی انها نشان میداد که دروغ نمیگفته و موجودی وحشی در تمام این مدت بالای سرشان زندگی میکرده. در را ناگهان باز کرد و به داخل اتاق یورش برد. در کمتر از یک ثانیه به گوشی رسید و ان را از روی زمین برداشت. به محض بلند کردنش متوجهی روشن بودن چراغ قوه شد. صدای نفسهای موجود بلندتر از قبل شد. شدتش هم زیادتر. امیر به بالا نگاه کرد. موجود هنوز در نزدیکی تشت تخت بالا بود. ثابت ولی پر سر و صدا. داشت امیر را بو میکشید. انقدر مستند دیده بود که بداند فرصت زیادی ندارد. موجودات با حس بویایی دوست و دشمنشان را تشخیص میدادند. انهایی که شامهی قویتری داشتند حتی با بو کشیدن مکان احتمالی موجود جدید را تشخیص میدادند... برای حمله. امیر فوری دوربین گوشی را اورد و هم زمان به طرف در عقب گرد کرد. شروع به فیلم برداری کرد و دستگیرهی درب را در دستانش گرفت. انجا بود که حرکت سریع دست را دید. درست به سمت صورتش. چاقو هنوز در دست پشمی بود ولی نه در میان انگشتان بلکه در میان موهای
بلندی که از کف دست در امده بودند. کل پنج انگشت رو به امیر بود و مستقیم به سمتش می امد. لال شده بود. حتی قدرت بستن در را هم نداشت. از ترس، تنها کاری که از دستش بر می امد را انجام داد. گوشی را بالا اورد و دوربین را مستقیم به سمت جانور گرفت. نور چراغ قوه مستقیم به سمت دست تابیده شد و دست انگار که رویش اسید پاشیده باشند به خودش پیچید و با سرعت خیلی خیلی بیشتری به سمت سوراخی که از ان در امده بود برگشت. انگار نیرویی عظیم ان را به عقب کشیده باشد. امیر بر روی زمین افتاد. پاهایش را حس نمیکرد. با ارنج و کف دستش خودش را عقب عقب کشیده و از ان اتاق لعنتی و موجود داخلش دور کرد. دوباره صدای قژ قژ از سقف امد. سوراخ داشت بسته میشد. باید از ان هم فیلم میگرفت ولی واقعا توان بلند شدن نداشت. قلبش مثل پتک در سینهاش میکوبید و ضربانش را حتی در گوشهی پیشانیاش حس میکرد. خطر از بیخ گوشش گذشت و با اینکه او را نکشت ولی موفق شده فلجش کند. تقریبا نصف راهرو را با کمک یک دست خودش را عقب کشید و از اتاق منحوس دور کرد. تازه یادش افتاد که هنوز دوربین در حال ریکورد کردن است. گوشی را چرخاند و ضبط را متوقف کرد. برای ثانیهای به این فکر کرد که چقدر احمقانه میشد اگر از سر استرس یادش میرفت دکمهی ضبط را فشار دهد. همان طور خودش را بر روی زمین کشید تا اینکه به صدای خرناسهای پدر رسید. توانست از جایش بلند شود. در اتاق دو نفره را که باز کرد با جسم به خواب رفتهی پدر و
مادرش مواجه شد. با تردید نگاهی به گوشی انداخت. الان فیلم را نشان میداد؟ قبلا هم شده بود که پدر را نصف شب از خواب بیدار کند. زمانی که بچهتر بود. اما هیچ وقت واکنش مهربانانهاش دریافت نکرده بود. مادر هم دست کمی از پدر نداشت. واکنش هر دو بر سر میز صبحانه را مرور کرد. نه. الان زمان خوبی برای نشان دادن مدرکش نبود. باید زمانی این کار را میکرد که هر دوی انها بیدار و سرحال بودند نه نیمه خواب و پر زور. فقط در سکوت سقف اتاقشان را چک کرد. پنجره باز بود و نور مهتاب خیلی بیشتر به اتاق انها وارد میشد. خبری از ترک بر روی سقف اتاقشان نبود. امیر با خیالی راحت به ارامی از اتاق خارج شد. از سر کنجکاوی به سراغ اتاق کناریاش رفت. جایی که آهو به خواب رفته بود و اصلا خبر نداشت که نزدیک بود پادویی تحت عنوان برادر که هر روز برایش بستی میخرید را از دست بدهد. مثل همیشه دختر به صورت اریب روی تخت بیهوش شده بود. امیر فقط نیم نگاهی به سقف اتاقش انداخت. شب خواب سبز رنگ دختر کار امیر را خیلی راحتتر از اتاق قبلی کرد. از اتاق او هم خارج شد. وارد هال کوچک شد و چراغ خوابی که مادرش تن پریزی گذاشته بود را روشن کرد. بعد از چیزی که امشب دیده بود عمرا میتوانست حتی برای ثانیهای در اتاق انتهای راهرو بماند. حتی احتمال اینکه خوابش ببرد هم کم بود. روی مبل خودش را انداخت و کوسنی زیر سر گذاشت. صدای خرناسهای پدرش از اینجا خیلی بلندتر بود. به سقف نگاه کرد. خوابش نمی برد. گوشه به گوشه را از جایی که نشسته بود چک کرد
ولی خدا را شکر اینجا هم خبری از ترک نبود. شاید موجود فقط به ان اتاق انتهای راهرو دسترسی داشت. ساید دیوار انجا نازکتر از بخشهای دیگر خانه بود. کمی در جایش تکان خورد و برقی بر روی میز به چشمش امد. انعکاس نور شب خواب بود بر روی تیغهی چاقوهای روی میز. چهار عدد بودند. مادر همه را شسته و بر روی بشقاب گذاشته بود. به یاد چاقویی افتاد که در اخر بدست جانور افتاده و غرق در موهایش به بالا کشیده شد. فردا قرار بود داد و قال راه بیفتد و برای نبود یکی از چاقوها حداقل نصف روز به جان امیر غر بزنند. کاری از دستش بر میامد؟ نه. میخواست کاری کند؟ باز هم نه. خستگی عجیبی در تنش پیچیده بود. استرس و اضطرابی که تجربه کرده بود حالا خودش را داشت نشان میداد و مغز خمارش بر خلاف انچه که انتظار داشت در حال خاموش شدن بود.
پارت سوم


بیشتر بخوانید

نظرات رمان زمزمه (مجموعه بیدل)

  • آیدا

    0

    آخرشو خیلی هولکی تموم کرد

    ۲ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    سلام ایدای عزیز. ممنون از اینکه به اولین داستان من فرصت دادی و با کامنت ازش حمایت کردی. در جلد های بعدی سعی میکنم پایان داستان رو طولانی تر بکنم و با افزایش جزئیات جلوی هول هولی تموم شدنش رو بگیرم 💙

    ۴ روز پیش
  • پری

    0

    سلام نویسنده ی عزیز ،این رمان میتونست یکم ترسناک تر باشه ،واین که اگه حالات پدر ومادر رو توصیف میکردین خیلی خوب میشد.اینکه در مورد خوابیدن پدر و مادر تو اتاق و دیدن اون موجود و این که حرف پسرشون راست بود چیزی نگفتین یکم بده.ولی کلیاتش خوب بود از همه مهم تر آخر داستان خوب تموم شد و کسی آخرش نمرد👍🙏

    ۲ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام پری عزیز. اول از همه ممنونم که به رمان اول من فرصت دادی. نظرت برای من ارزشمنده و نقدی که داشتی رو داخل پیرنگ جلد دوم مینویسم تا در کتاب بعدی رعایت بشه. تشکر میکنم بابت نقد مودبانه ای که داشتی. خواننده های عزیزی مثل تو هستن که باعث پیشرفت نوقلم هایی مثل من میشن. 💙

    ۴ روز پیش
  • یاسمن

    0

    رمان عالی بود لطفاً جلد 2وجلد3را هم در دنیای رمان بزارید

    ۳ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    چقدر خوش فازی 💫 حتما عزیزم، هر جلدی از زمزمه نوشته بشه اینجا رایگان گذاشته میشه. 😄💙

    ۳ هفته پیش
  • میم م

    0

    شلام من هنوز رمان و نخندم ولی خلاصش میگه خیلی قشنگه اگه فصل دوم اومده که بخونمش

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    نخونش. هیچ بخش عاشقانه ای نداره و جلد دومش هم هنوز نوشته نشده. بخش ترسناکش هم ترسناک نیست و نویسنده ش نیومده میخواد با دنیای نویسندگی خداحافظی کنه. مرسی که قبل از خوندن رمان از وضعیتش پرسیدی. امیدوارم داستان مورد علاقه ت رو پیدا کنی. ادیوس مادام میم.

    ۱ ماه پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، برام جالب بود اما دوست داشتم یه نتیجه در مورد موجود عجیب داشته باشه!؟

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    مرسی از کامنت قشنگت. راستش این جلد قرار بود فقط در مورد تغییر امیر باشه برای همین دوربین وقایع همش روی اون بود و وارد جزئیات کاراکترهای دیگه نشدم.(نمیگم روش درستیه ولی دلم میخواست برای کتاب اولم یه همچین شیوه ای رو در پیش بگیرم)حالا هم اگه عمری باشه میرم سراغ جلد ۲ و در اونجا جزئی تر مینویسم 😄💙

    ۲ ماه پیش
  • titiii

    2

    واقعا عاشق این رمان شدمم🫠 خوشحال میشم جلد دومش زودتر بیاد⭐

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    ممنونم ازت. کسایی که از زمزمه تعریف میکنن رو یه جوری دیگه ای دوست دارم. راستش رو بگم الان مشغول نوشتن یه رمان دیگه هستم و متاسفانه زمزمه ی ۲ رو قرار نیست به این زودی ها داشته باشیم. اما یه داستان مجزا برای مجموعه ی بیدل نوشتم و برای سایت فرستادم. جای زمزمه۲ رو نمیگیره ولی خب بهتر از هیچیه 😅💙

    ۲ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    3

    من خوابم نمیبره واسه همین اومدم اینجا بنویسم که داستان دوم از مجموعه ی بیدل رو حدود ۲۲ روز پیش برای پشتیبانی فرستادم و هنوز خبری از منتشر شدنش نیست. (یه داستان جدیده. ادامه ی زمزمه نیست)

    ۲ ماه پیش
  • Insomnia

    0

    سلام عزیزم شبت بخیر، یک ساعت از وقتی که شروع کردم رمانت رو می گذره و واقعا رمان خوبی بود، منونم ازت واقعا سرگرم شدم و شخصیت پردازی جالبی هم داشتی🩷 شخصیت امیر رو واقعا دوست داشتم با اینکه بچه بود اما شجاعت و جسارت داشت، و شخصیت آهو کوچولو که تنها دلگرمی داداش بود🥹🌱 خسته نباشی✨

    ۳ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام عزیزم. چه کامنت قشنگی برام گذاشتی. ممنونم از وقتی که گداشتی و فرصتی که به اولین رمان من دادی. (^○^)💙

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    0

    کی جلد دومش میاد

    ۳ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    مشغول تغییر دادن پیرنگشم. هنوز من رو راضی نمی کنه و من تا از پیرنگ راضی نباشم یک قدم هم سمت نگارش کتاب برنمیدارم 🩷

    ۳ ماه پیش
  • پانیسا

    0

    سلام خیلی عالی بود فقط اینکه جلد دوم نداره و واقعا کارت حرف نداشت و به عنوان اولین رمانت محشر بود

    ۳ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    وای راست میگی؟ 🥹 ممنونم از کامنت قشنگت عزیزم (^o^)💙

    ۳ ماه پیش
  • Yalda

    2

    به عنوان اثر اولتون متوسط و خوب بود.امیدوارم در کار های بعدیتون ضعف های این رمان گرفته شه.یکی از دلایل ارتباط گیری سخت ،شخصیت پردازی یه مقدار ضعیف بود. ولی در کل خوب بود موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام یلدای زیبا. ممنونم که به رمان اول من فرصت دادی و با کامنتت هم انگیزه دادی هم نقدی که رعایتش لازمه. حتما کنار پیرنگ جلد دوم مینویسم که شخصیت پردازی جزئیات بیشتری داشته باشه و علاوه بر اون در کتابهای دیگه هم از این نقد استفاده میکنم. بمونی برام دختر خوشگل (^○^)❤️

    ۴ ماه پیش
  • دلا

    1

    سلام نوسینده ی عزیز با کمال احترام به شما و قلمت من زیاد رمان رو دوست نداشتم به خاطر نقصایی ک داشت انگار جذبش نشدم با اینحال تا اخر خوندمش ایشالا تو رمانای بعدیت بتونی نقصاشون رو برطرف کنی ولی به عنوان اولین رمان بد نبود 🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    سلام عزیز دل. روزت بخیر. ممنونم که به رمان اول من فرصت دادی و خوشحالم از اینکه اونقدر جذبت کرد که تا اخر ادامه ش دادی. ممنونم از کامنتت و امیدوارم توی رمان های بعدیم هم ببینمت. (^o^)💙

    ۴ ماه پیش
  • توکا

    1

    رمان عالی بود وقتی متوجه شدم اولین کارتون هست واقعا متعجب شدم که اینقد واسه اولین بار عالی نوشتین درباره اینکه یه عده از دوستان واسشون قابل درک نیست میخوام بگم دنیای تخیل همینه. تو دنیای تخیل میشه موجود جدیدی خلق کرد و اصلا لازم نیست محدود بشیم به موجوداتی که دیگران در دنیای تخیل خلق کردن

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام توکای عزیز. چه کامنت زیبایی برام نوشتی. بابتش ازت ممنونم. تو نمیدونی سر نوشتن چقدر ذهنم درگیر بوده و تا چه حد، با این کامنت به افکارم نظم دادی. برات ارزوی بهترین ها رو دارم عزیزترینم. ممنون که به رمان اول من فرصت دادی و با کامنت فوق العادت روز من رو ساختی. ❤️

    ۴ ماه پیش
  • توکا

    0

    قربون شما باعث خوشحالی منه که تونستم با کامنتم بهتون کمکی کرده باشم😍 موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    0

    سلام ببخشید از نویسنده ی متحرم ی سوال داشتم اونم اینه که اگه رمانمو به این برنامه ارسال کنم اونو میزاره ؟؟؟و اینکه تصویر جلد های رمانا داستانش چیه شما چطوری دماغتون جلدش تصویر داره ولی واسه بعضیا نداره خودتون عکس میذارید این دو تا رو توضیح بدید به من ممنونتم میشم🙏🏻🩵

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام شبت بخیر. بعد از گذروندن مراحلش و تایید گرفتن میذارن توی برنامه. دماغ چیه اون وسط 😂😂 خودِ مدیریت به من طراح معرفی کرد برای کاور رمان. اینکه بقیه چرا ندارن رو نمیدونم.

    ۴ ماه پیش
  • ....

    0

    اشتباه تایپی بود😂😂 آهان یعنی اگه بزنیم ارسال به برنامه رمانو میزاره جلوشو چیکار میکنید؟خودشون میزارن یا چی؟

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    0

    یعنی خودم نمیتونم واسش جلد بزارم آخه خودم شاید قشنگ تر درست کنم😂🗿🥲

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    چرا میتونی. باید کاور خودت رو براشون بفرستی اگه اوکی باشه قبول میکنن. من کاور نداشتم برای همین ادیتور بهم معرفی کردن. 😀

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    اشکال نداره پیش میاد 😂❤️ اگه مثل من اولین رمانت باشه باید بفرستی بخش رمان اولی ها. بررسی میشه و اگه قبول کردن میذارن توی برنامه

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    0

    خب این بخش کجاست؟؟دقیقاا؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    0

    حیف نت و وقتی ک گذاشتم

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    سلام روزتون بخیر. نگران نباشید. خواندن رمان های رمان های افلاین نت نمی بره. برخلاف رمان های انلاین. رمان یک چیز کاملا سلیقه ایه و من درک میکنم ممکنه داستانی که عده ای پسندیدند برای شما جذب کننده نباشه. ممنونم که با گذاشتن نظر تعداد کامنت رو بالا بردید. در یافتن رمان مورد پسندتون موفق باشید.

    ۴ ماه پیش
  • ساره

    1

    رمان خیلی خوبی خسته نباشی عزیزم در درجه اول برات موفقیت های بیشتر تو رمانهای جلوترت آرزو میکنم به نظر های منفی اصلا توجه نکن و با قدرت ادامه بده

    ۴ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    سلام ساره ی عزیز. صبحت بخیر. ممنونم که به اولین رمان من فرصت دادی و حمایت کردی و انرژی مثبت فرستادی. کامنتت خیلی دلگرم کننده و زیبا بود.(^○^)♡

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️