دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه وارث اثر سلنا

رمان وارث

  • به قلم سلنا
  • ⏱️۱ ساعت و ۱۳ دقیقه ۵۱ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 5.7K 👁
  • 43 ❤️
  • 42 💬

خلاصه رمان :

آفتاب، دختری که سال‌ها در جست‌وجوی ردی از هویتِ گمشده‌اش در میان سایه‌ها قدم برداشته، ناگهان خود را در قلبِ عمارتی می‌یابد که گویی دیوارهایش با لایه‌هایی از سکوت و ابهام بنا شده‌اند. در این میان، کششِ عاطفی میان آفتاب و آرش، او را بر سر دوراهیِ سختی قرار می‌دهد: در عمارتی که هر گوشه‌اش بویِ گذشته‌ای مخدوش را می‌دهد، یک سوالِ بزرگ باقی می‌ماند: آیا همه‌ی حقیقت همین است؟

قسمتی از متن رمان وارث

مرد پشت‌سری‌ام غرید: (خانم لطفاً سریع‌تر، کار داریم.)
قبل از اینکه چیزی بگویم، صدایی از کنارم گفت: (من سفارششونو حساب می‌کنم.)
به طرف صدا برگشتم و با مرد قدبلند و چهارشانه‌ای مواجه شدم.
:‌( نیازی نیست جناب.)
و بعد به سمت صندوق‌دار برگشتم: (خانم لطفاً سفارش منو لغو کنید، ممنونم.)
بعد بی‌توجه به اطراف و قبل از اینکه بیشتر خجالت‌زده شوم، به سمت در راه افتادم.
به محض خروج از کافه، کسی مرا خطاب قرار داد:( خانم، ببخشید یه لحظه!)
برگشتم و مردِ چند لحظه قبل را دیدم.
مرد گفت: ‌(این برای شماست.)
و بعد لیوان آیس‌لته را به سمتم گرفت.ناخودآگاه از روی شرم لبخندی زدم: ‌(نیازی نیست، ممنونم.)
مرد اصرار کرد: (خواهش می‌کنم قبول کنید. درکتون می‌کنم، منم زیاد توی این موقعیت قرار گرفتم.)
تعارف را کنار گذاشتم و لیوان را از دستش گرفتم: ‌(پس لطفاً شماره کارتتونو بدین تا من بعد از اتصال به نت، به حسابتون واریز کنم.)
مرد لبخندی زد: ‌(نیازی نیست.‌)
‌:( خواهش می‌کنم، چه حرفیه!)
قبل از اینکه بیشتر اصرار کنم، مرد جوانی او را صدا کرد.
مرد گفت: ‌(ببخشید، من باید برم. این دفعه مهمون من باشید.‌) و بعد سریع دور شد و به سمت آن مرد رفت.
ابروهایم را بالا انداختم و سوالی ذهنم را مشغول کرد؛ چرا قبل از اینکه سفارشش را بگیرد، رفت؟
..............
منصوری پرسید: ‌(جلسات با خانم پناهی چطور پیش می‌ره؟‌)
‌:(فعلاً یه جلسه دیدار داشتیم. )
قرار شد بهم خبر بدن چه وقتی راحت‌تر هستن تا جلساتو توی شرکتشون ادامه بدیم.
سرش را تکان داد و زیر لب «خوبه»ای زمزمه کرد.منصوری ادامه داد: ‌(راستی داشتم فکر می‌کردم یه دفتر بهت بدم که راحت‌تر بتونی کارهاتو انجام بدی. چطوره؟ موافقی؟)
قند در دلم آب شد. یه دفتر برای خودم؟ رویایی بود!
:(بله، مرسی لطف می‌کنید.‌)
منصوری گفت: ‌(همچنین از ماه دیگه افزایش حقوق داری.‌)
جا خوردم. چرا؟ عجیب بود! منصوری و افزایش حقوق؟ تقریباً محال بود. می‌دانستم فقط باید موافقت کنم، ولی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم: ‌(جسارتاً می‌تونم دلیلشو بپرسم؟‌)
منصوری پاسخ داد: ‌(یه افزایش حقوق کلی داریم برای همه کارمندا، محدود به تو نمی‌شه.‌)
سرم را تکان دادم و زیر لب ممنونی زمزمه کردم. شاید مسخره بود، ولی حتی این فکر که شاید منصوری از من خوشش آمده باشد هم از ذهنم گذشت؛ گرچه به اینکه چرا بعد از این همه وقت همکاری، الآن به من توجه نشان داده هم توجه‌ام جلب شد. در هر صورت جوابش خیالم را راحت کرد.---
.......................
:(پس من با اجازه ضبط رو شروع می‌کنم. )
پریدخت با لبخندی موافقتش را اعلام کرد.
:( خب، لطفاً در مورد اون شب بگید. بعد از اینکه مسعود شما رو دید چی شد؟ )
پریدخت گفت: (اون شب برقی رو داخل چشمای مسعود دیدم که خیلی ترسوندم. نگاه‌های خیره‌ش تمام شب اذیتم کرد؛ در حدی که می‌ترسیدم برادر یا پدرم ببینن و دعوایی رخ بده. خلاصه اون شب به هر نحوی بود تمام شد. تازه دانشگاه قبول شده بودم. فردای اون روز، مسعود رو جلوی درِ دانشگاه، در حالی که به ماشینش تکیه داده بود، دیدم؛ هنوز یادمه با دیدنش چه استرسی گرفتم. سرمو انداختم پایین تا قبل از اینکه منو ببینه برم، ولی اون زرنگ‌تر از این حرفا بود. منو دید و دنبالم راه افتاد. شروع کرد به گفتن اینکه چقدر از من خوشش اومده و توی یه نگاه عاشقم شده؛ اینکه این حسو تا حالا به هیچ دختری نداشته. درسته جوون بودم، ولی احمق نبودم. آوازه دختربازی‌ها و کثافت‌کاری‌های مسعود به گوشم رسیده بود، برای همین اصلاً خام حرفاش نشدم. خیلی ترسیده بودم. بهش التماس کردم دست از سرم برداره ولی اون ول‌کن نبود. از اونجایی که آشنا بود و پسر حاجی بود، ترسیدم به بابام بگم و کدورتی پیش بیاد. دوست نداشتم رابطه‌ی بابام و حاجی به خاطر یه همچین مسئله‌ای خراب بشه.)
آهی کشید و ادامه داد: ‌(ولی اشتباه می‌کردم؛ همون موقع باید به بابام می‌گفتم. شاید اگر می‌گفتم، هیچ‌کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد.)
مکث کرد و به یک نقطه خیره شد. احساس کردم حالش خوب نیست: ‌(می‌خواید یکم استراحت کنیم؟)
به خودش آمد: ‌(نه مشکلی نیست، ادامه می‌دم. بعد از اون روز، از دوستم سیما خواهش کردم باهام تا ایستگاه اتوبوس بیاد، ولی اون‌قدر بی‌شرم بود که حتی با وجود حضور سیما هم باز دنبال ما راه می‌افتاد؛ در حدی که سیما تهدیدش کرد که اگر یه بار دیگه دنبال ما راه بیفته به پلیس خبر می‌ده. بعد از تهدید سیما، رفت‌وآمداش به دانشگاه کمتر شد و معمولاً دیگه نزدیک نمی‌شد و با فاصله زیاد دنبالم می‌اومد. حدوداً یک ماه به همین منوال گذشت. مزاحمت‌های مسعود کمتر شده بود و منم سعی می‌کردم نادیده‌ش بگیرم، به امید اینکه با بی‌محلی دست از سرم برداره. خلاصه گذشت تا من با علی آشنا شدم.‌)
لبخند کمرنگی زد: ‌(همسرم.)
ناخودآگاه من هم لبخند زدم: ‌(می‌تونم عکسشونو ببینم؟)
ذوق کرد: (آره حتماً، اتفاقاً عکسشو همیشه توی کیف‌پولم دارم.)
از داخل کیف کرم‌رنگش، کیف‌پولش را درآورد و عکس مردی با عینک بزرگ مربعی، موهای پرپشت قهوه‌ای و سبیل را نشانم داد.
بغض کرد: ‌(خیلی دلم براش تنگ شده. فکر می‌کردم بعد از رفتنش نمی‌تونم زندگی کنم ولی انگار محکومم به زندگی بدون اون؛ شاید به خاطر تمام بلاهایی که سر خانواده‌ام اومد و من خودمو مقصرشون می‌دونم.)
لیوان آبِ روی میز را به سمتش گرفتم. یک‌نفس سر کشید.
:‌(یه بار که مسعود دوباره اومده بود دم دانشگاهمون، مسعود من و علی رو با هم دید و دعواشون شد. اون روز با پادرمیونی مردم از هم جدا شدن و خدا رو شکر بلایی سر علی نیومد. بعد از اون، من از ترسِ از دست دادن علی و اینکه بلایی سرش بیاد، می‌خواستم قضیه رو با پدرم در میون بذارم ولی .... )
نفس عمیقی کشید.
:( می‌شه ازت خواهش کنم بقیشو جلسه بعد بگم؟ مرور خاطرات تلخ گذشته عذابم میده.)
به آرامی سرم را تکان دادم.
چرخ‌های ویلچرش را هل داد، به میز رسید و تلفن را برداشت: (خانم غفاری، لطفاً به آرش بگید کارمون تموم شده.)
در حالی که مشغول جمع کردن وسایلم بودم، در باز شد و مرد جوانی وارد شد.پریدخت گفت: (آرش جان، بذار معرفی کنم. ایشون آفتاب نوری هستن؛ کسی که قراره داستان زندگی منو بنویسه.)
متعجب به چهره مرد جوان نگاه کردم. خودش بود؛ همان مردی که در کافه کمک کرده بود.آرش گفت: (بله، افتخار آشنایی‌شون رو زودتر داشتم.)
به خودم آمدم و گفتم: (سلام، خوشبختم.)
دستش را داخل جیب کت‌وشلوار خوش‌دوختش برد و در حالی که نگاهش را از من می‌گرفت، خطاب به پریدخت گفت: (بریم مادر؟)پس پسرش بود. پریدخت رو به من کرد و گفت: (آفتاب جان، اجازه میدی برسونیمت؟)
‌:( نه ممنونم، مزاحم نمی‌شم، خودم می‌رم.)
پریدخت اصرار کرد: (چه مزاحمتی دخترم؟ ناراحت می‌شم اگر قبول نکنی.)
قرار بر این شد که آرش اول پریدخت را، به دلیل سردردی که حاصل از مرور خاطرات گذشته بود، برساند و بعد من را.
‌:( بازم ببخشید بهتون زحمت دادم، خودم می‌تونستم برم.)
آرش پاسخ داد: (خواهش می‌کنم، این چه حرفیه.)
بعد از یک سکوت چند ثانیه‌ای ادامه دادم: (راستی بابت قهوه بازم ممنونم، لطف کردید.)
خندید: (خواهش می‌کنم، کاری نکردم. نیازی نیست معذب باشید؛ من کاری که اذیتم بکنه یا دوست نداشته باشم رو انجام نمیدم.)
ناخودآگاه ابروهایم بالا رفت. تا رسیدن به مقصد، دیگر حرفی رد و بدل نشد و من در این فکر بودم که منظورش از حرف‌هایش، علاقه‌اش به خرید قهوه برای من بوده، یا اینکه رساندن من برایش اذیت‌کننده نیست؟ شاید هم هر دو؟ یا صرفاً از تشکرهای پیاپی من خسته شده بود؟


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 43 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان وارث

  • لاله

    0

    خیلی خیلی مسخره بود.چیه این داستانهای کلیشه ای

    ۳ روز پیش
  • حلما

    0

    رمان قشنگی بود ولی آخرش خیلی بد بود کاش بعد از فلش شدن همه ماجرا پلیس سر می رسید قبل از اینکه پریدخت بتونه کاری بکنه

    ۶ روز پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت عزیزم ❤️

    ۵ روز پیش
  • ساغر

    0

    رمان زیبایی بود،خوب بود.

    ۷ روز پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت ❤️

    ۷ روز پیش
  • سمیرا

    0

    رمان خوبی بود میتونست طولانی تر و جذاب تر باشه

    ۱ هفته پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت❤️

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    1

    حقیقت بسیار تلخی بود و اینکه واقعا نمیشه به هیچکس اعتماد کرد . بسیار غم انگیز بود

    ۳ هفته پیش
  • سلنا

    0

    اره واقعا 🫠

    ۳ هفته پیش
  • هلوین

    0

    و یه چیز دیگه دستت طلا💛

    ۴ هفته پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت❤️

    ۳ هفته پیش
  • هلوین

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سلنا

    2

    مرسی از نظرت عزیزم🥹❤️فعلا دوتا رمان دیگه دارم مینویسم اونا به پایان برسه حتما 🙏

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    0

    سلام جلددوم هم داره؟

    ۱ ماه پیش
  • سلنا

    0

    سلام عزیزم نه ولی اگر تقاضا زیاد باشه مینویسم 🙏

    ۴ هفته پیش
  • نرگس

    3

    خیلی رمان قشنگی بود ولی کاش میشد فصل دومش رو باهمین اسم بنویسید عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از پیشنهادت 😍 حتما

    ۲ ماه پیش
  • آریس

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فریبا

    0

    قلم ضعیف بود . زیاد جذاب نبود . ولی خسته نباشی برات ارزوی موفقیت دارم

    ۲ ماه پیش
  • ایرانا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت❤️

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    4

    داستان قشنگی بود خیلی خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • سلنا

    0

    مرسی عزیزم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • امیر

    5

    خیلی عالی و جذاب و غافلگیرکننده قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • سلنا

    0

    مرسی ممنون✨️

    ۲ ماه پیش
  • سلنا

    0

    مرسی ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • م.ه

    2

    خسته نباشید قشنگ بود ولی کاش کمی طولانی تر بود🙏🏽🌹

    ۳ ماه پیش
  • سلنا

    0

    مرسی از نظرت ❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️