پارت بیست و چهارم :

پلک روی هم گذاشتم و جواب دادم.
- خوبم فقط یکم درد دارم
- به هرحال گلوله خوردی دیگه یکم زمان میبره تا سر پا بشی.
به پهلویی که سالم بود چرخیدم.
- میدونم طول میکشه
- دیاکو کجاست؟
- یکی دو ساعتی هست رفته بالا تو اتاقش دیگه ام نیومده.
پوف کلافه ای کشید و پیشونیش رو لمس کرد.
- ای بابا زندگی به این بشر هیچوقت روی خوش نشون نداد.‌‌.. تا مرگ صدف رو باور کرد خدا دوباره گذاش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    دیبا جون پارت جدید نذاشین ،همچنین آوای مشرقی رو هم خیلی وقته پارت جدید نذاشین ،انشاالله که مشکلی نداشته باشی ، منتظر پارت جدید هستم

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    متاسفانه مدتی امکان اینکه فعالیت کنم رو نداشتم عزیزدلم به بزرگی خودتون ببخشید و عذرخواهی من رو بپذیرید

    ۲ سال پیش
  • Fati

    0

    خیلی عالیه.خوبه که به همه چیز فکرمیکنین.ممنون از پاسختون

    ۲ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزدلمی جانم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️