طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و پنجم :
به طرفم اومد و درحالی که دستش رو دور بازوم حلقه میکرد گفت:
- باید از اینجا بریم میرم وسایل ضروریت و مدارکت رو بیارم.
کمک کرد روی مبل تک نفره بشینم و بعد از چند لحظه از پله ها بالا رفت.
خیلی ترسیده بودم.
از اینکه اونا زودتر برسن و درگیری پیش بیاد.
نگران جون خودم نبودم و همه نگرانیم برای دیاکو بود.
دلم نمیخواست بلایی سرش بیاد.
هموم لحظه از پله ها سرازیر شد که بهش خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهره
0خیلی دوست داشتم ی مقدار از کنارهم بودن وبچه دار شدنشون هم بنویسی
۳ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزممم🫠
۳ ماه پیشپونه
0قلم نویسنده قوی بود ولی رمان یجوری بود انگار از وسطاش نویسنده خسته شده و فقط خواسته تموم بشه.
۴ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
مرسی که همراه رمان بودید رمان رو به خاطر خستگی تموم نکردم این رمان یه داستان بلند بودش
۴ ماه پیشستی
0تموم شد واقعا
۲ سال پیشفاطمه
0رمان قشنگی هست فقط داستان خیلی خلاصه شده بود،فقط من متوجه نشدم این رمان تمام شده یا ادامه داره؟؟
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
سلام رمان تکمیل شده عزیزدلم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
اسما
0من این رمان هر پارت و۳۰۰سکه خوندم که کلن شدن ۵۲۰۰هزارسکه خوندم اگه میخواستم عضو بشم باید ۲۵۰۰هزارتاسکه میدادم عجیب نیست😐