طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و پنجم :
به طرفم اومد و درحالی که دستش رو دور بازوم حلقه میکرد گفت:
- باید از اینجا بریم میرم وسایل ضروریت و مدارکت رو بیارم.
کمک کرد روی مبل تک نفره بشینم و بعد از چند لحظه از پله ها بالا رفت.
خیلی ترسیده بودم.
از اینکه اونا زودتر برسن و درگیری پیش بیاد.
نگران جون خودم نبودم و همه نگرانیم برای دیاکو بود.
دلم نمیخواست بلایی سرش بیاد.
هموم لحظه از پله ها سرازیر شد که بهش خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
فاطمه
00رمان قشنگی هست فقط داستان خیلی خلاصه شده بود،فقط من متوجه نشدم این رمان تمام شده یا ادامه داره؟؟
۹ ماه پیشدیبا کاف | نویسنده رمان
سلام رمان تکمیل شده عزیزدلم
۹ ماه پیشمریم گلی
00سال نو مبارک ،دیبا جان هر دو تا رمانی که من عضوش هستم ،مدتی که پارت جدید نمیزاری،امیدوارم مشکلی براتون پیش نیومده باشه
۱۱ ماه پیش
ستی
00تموم شد واقعا