طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و سوم :
سرفه ای زدم که دیاکو به طرفم اومد و کنارم زانو زد.
صدف هنوز هم مات و مبهوت به احتشام خیره بود و حتی پلک هم نمیزد.
بلندم کرد و کمک کرد روی کمرم دراز بکشم.
انقدر خون ازم رفته بود که پهلوی لباسم سرخ شده بود.
- شالت رو بهم بده.
صدف واکنشی نشون نداد که دیاکو از جا بلند شد و خودش شال رو از گردنش برداشت.
- تموم کرده کفتار... اگه میخوای مطمئن شی برو تکونش بده که خیالت راحت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.