طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و سوم :
سرفه ای زدم که دیاکو به طرفم اومد و کنارم زانو زد.
صدف هنوز هم مات و مبهوت به احتشام خیره بود و حتی پلک هم نمیزد.
بلندم کرد و کمک کرد روی کمرم دراز بکشم.
انقدر خون ازم رفته بود که پهلوی لباسم سرخ شده بود.
- شالت رو بهم بده.
صدف واکنشی نشون نداد که دیاکو از جا بلند شد و خودش شال رو از گردنش برداشت.
- تموم کرده کفتار... اگه میخوای مطمئن شی برو تکونش بده که خیالت راحت
لطفا صبر کنید...