پارت هشتم :

اما درک می‌کردم داغ متینم هنوز، بعد از یک سال سرد که هیچ، داغ‌تر هم شده بود.

جلو رفتم و دستی به چهره‌ام کشیدم. آیدای آن زمان هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد آینده‌اش این‌طور شود.

اشکم را زودم و کشو را کشیدم و اولین چیزی که به دستم آمد را برداشتم.

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!