لیست کلیه پارتهای رمان تو همسر منی نه همخونه من : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 40
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 21
بعد از اینکه وسایل را دستمال کشیدم و خوب گردگیری کردم، اندکی خیالم از تمیز شدن خانه راحت شد. روی مبل نشستم و نگاهی به گوشیم انداختم. حتی یه زنگ هم بهم نزده بود. لعنتی گفتم و بینیم را بالا کشیدم. باید دوش میگرفتم تا از این وضعیت راحت شوم. پرغصه مجدد به سمت حمام رفتم. باید بعد از دوش گرفتن ناهار م...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 22
برای گرفتن پول هم نیازی نبود به سراغش بروم. حساب مشترکمان آنقدر موجودی داشت که نخواسته باشم فعلا با وجود بچه به سرکار بروم. البته کاری هم وجود نداشت. عملا بعد از کلینیک پارسا جایی برای مطرح کردن درخواست کاریم وجود نداشت . البته حقوق پرستاریام هم خیلی زیاد نبود. الان هم که کار نمیکردم، اما مهر...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 23
بعد از خوردن بیست بوق، ناامید خواستم قطع کنم که صدای سردش درون گوشی پیچید. و بله، سرد و محکمی گفت. در آن واحد پشیمان شدم. لحنش جوری نبود که من بتوانم توقع کمک از او را داشته باشم. چه برسه به اینکه بخوام از پنهان کاریم صحبت کنم. خواستم گوشی را قطع کنم. هنوز فرصت داشتم بهانه ای بیاورم و خودم را ب...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 24
وحشت کرده بودم. اولین بار بود به عنوان بیمار وحشت کرده بودم. متوجه حالم شد که دستم را گرفت. نگاه خیرهام رو به چشمانش دوختم و بیتوجه به خیانت و حس انزجار از او، لب زدم: میتونی نجاتش بدی؟ به چشم همسرم آن لحظه او را نمیدیدم. برای من، اون لحظه او فقط دکترم بود؛ کسی که بعد از خدا و اهل بیت، کاری از...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 25
لبم را گزیدم و خیره گفتم: تو و اون مژگان عفریته، هر دوتون شرید. قاشق بعدی را بلافاصله توی دهانم گذاشت که با دهانی نیمهپر غر زدم: دستام کار میکنند که....... خونسرد گفت: فعلاً تو داری از دهنت زیاد کار میکشی. حرصآلود گفتم: فکر نکن چون دکتر و پدر بچمی خبریه. فقط به خاطر جون بچهام ترسیدم، اومدم س...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 26
که مهراد کمی خم شد و سایهاش روی برگهام افتاد. نفسم حبس شده و معذب شدم. برای لحظهای کوتاه، دستش روی گوشه برگه قرار گرفت. شوکه شدم و او بدون اینکه کلمهای بگوید، انگشتش رو کنار یکی از گزینهها گذاشت؛ اشارهای مشهودی نکرد و نه حرکتی که دیگران متوجه ما بشن. با این حرکتش لحظهای واماندم و تپش قلبم ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 27
نفسش را توی گوشی رها کرد و گفت: سلام لبم رو به دندان گرفتم و سکوت کردم که ادامه داد: شب میام مفصل باهم صحبت میکنیم. مامان یکی از مراجعینمه، خانم خیلی خوبیه. گفتم حواسش کاملاً بهت باشه و برات گوشت توشیشه بذاره، کامل بخور. استراحت مطلق هم فقط اینکه بری سرویس و بیای. خودت پرستاری دیگه، میدونی من ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 28
در آن واحد بغض کردم و دلگیر گفتم: تمومش کن، من فقط یه لحظه....... حرفم رو قطع کرد و گفت: لازم نیست حرف بزنی. برو تو تا سرما نخوردی. باحرص مشهودی حوله را جلوی در کندم و برگشتم و توی بغل اون که پشتم راه میومد انداختم و داخل شدم. برای تعویض لباس به اتاق رفتم که او هم پشت سرم آمد و حوله رو عصبی داخل ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 29
گفت: هر شب براش قصه میخونیم؛ تلقین مثمر ثمره. پوزخندی زدم و دستش را که تا میانه راه آمده بود انداختم و گفتم: پس صد درصد پسره. احساس نزدیکی نکن، بعداً جدایی ازش سخت میشه. جدی گفت: بچم از پدرش جدا نمیشه. این روی لجبازش، آن هم بعد از خیانت آشکارش، لج من رو درمیآورد. نگاهش کردم و گفتم: بچه هر جایی ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 30
ساعت ده صبح بود که با صدای نوتیفیکیشن گوشیم لحظهای چشمهایم را باز کردم. هنوز خواب از سرم نپریده بود که چند پیام تبریک روی صفحه دیدم؛ پیامک بانک، همراه اول و چند اعلان بیاهمیت دیگه بودند که نشون میدادند امروز تولدمه. گوشی را کنار بالش گذاشتم و دستی میان موهایم کشیدم. یک پیام از اون نبود. امکان...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 31
_ همش به خاطر سلامتی بچه هست. بذار به دنیا بیاد، آسوده میری خرید. اصلا خودم میبرمت پاساژ رو بخری. چشمی برای این خوشمزگیش کشیدم و آمد سرزبانم تا بگویم نه که تولدمه دست کردی توی جیبت، حالا پاساژ رفتنت روهم میبینیم. اما سکوت کردم. که بلند شد و به سمت کشو میز رفت و گفت: ـ چند تا کتاب اینجا بود. بذا...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 32
مهراد دستی توی موهایش کشید و در حالیکه بلند میشد، دستش را پیش آورد و در کمال بیحواسی من کنار دهانم کشید و جلو چشمهای درشت شده من انگشت خامهای شدهاش را نشانم داد و آن را توی دهانش گذاشت و گفت: ـ بچهای، آیدا. هنوز بچهای و دومین بچه رو هم میخوای به این دنیا بیاری. لب گزیدم و براق شدم که پیشدست...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 33
با لبخندی گفتم: ـ خوبه، خداروشکر. سرش را تکان داد و گفت: ـ با بستنی موافقی یا شام؟ با چشمهایی گرد شده گفتم: ـ الان ساعت شیش و نیمه. برای شام که نه، اما بستنی اوکیه. با خنده مرموزی گفت: ـ اطاعت امر خانوم. اما قبلش من باید یه چیزی رو تحویل یکی از بچهها بدم. اول بریم اونجا، چند دقیقهای بیشتر نیست...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 34
هراسان از جایم بلند شدم که نگاهم به دختری خورد؛ دختری که با موبایلش داشت از من عکس میگرفت . اخمهایم در هم رفت. با نگرانی و لحنی که سعی داشتم جلب توجه نکنم، پرسیدم: ـ چیکار میکنی؟ لبهایش را غنچه کردو با لحن کشداری گفت: ـ جوووون! و بعد هم خندید صورتم را جمع کردم و نگاهش کردم که شانهاش...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 35
اشکم جاری شد. مهراد اما انگار به جنون رسیده بود و داشت میکشتش! قلبم هم جوری به قفسهی سینهام میکوبید که انگار هر لحظه ممکن بود از جاش کنده بشه. مردی که کنارش بود هم سعی داشت جلویش را بگیرد، اما نمیتوانست. بهسختی توانم را جمع کردم. کف دستم رو محکم به دیوار زدم تا بتونم روی پاهام وایسم . بال...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 36
دوباره با یادآوری آن عکس اشکم روی صورتم ریخت. عصبی دوباره خواست بهم بتوپد که آن نفر سوم، که وجودش کاملا فراموشم شده بود و دورتر از ما نظارهگر بود، خودش را به مهراد رساند و با گرفتن بازویش لب زد: تمومش کن، مهراد! خانومت بارداره و داره میلرزه! با شنیدن این جمله، ناخودآگاه نگاه دقیق مهراد روی...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 37
تمام مسیر را انگار پرواز کرده بودیم که ماشینش روبه رو خانه ایستاد فرصت ندادم به سختی پیاده شدم. همینکه پیاده شدم درد بدی در وجودم پیچید و حس بدی بهم دست داد. اما با بهم خوردن محکم در فرصت فکر کردن به خودم ندادم و راهم را به سمت در ورودی خانه کج کردم. باید برای فرار از خشمش در اتاق پناه میگرف...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 38
با تکان دستی، چشمانم را نیمهباز کردم که هماخانم، لبخندزنان گفت: پاشو، خانمجان. چرا اینجا خوابیدی، مادر؟! نیم تنه ام رو با کرختی از روی مبل بلند کردم و درحالیکه با دست چشمانم را میمالیدم، نگاهی به ساعت کردم؛ هشت صبح بود! حیران واماندم. در طول یک ماه گذشته، این سومین باری بود که شب بدون اطلاع به...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 39
لوسیون را سر جایش گذاشتم و عطر را برداشتم و اندکی زدم. بوی تندی در فضای اتاق پیچید. میدانستم روی بوی تند حساس هست. همین هم شد، چون اندکی بعد خم شد و صدای سرفهاش بلند شد. لحظهای بدجنس شدم و پوزخندی گوشه لبم نشست و اخمآلود گفتم: مواظب باش روی صورت شیرین سرفه نکنی آقای دکتر . صدای سردش با مکثی ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 40
از زبان مهراد در را پشت سرم بستم و دستم را روی دستگیره نگه داشتم. چند ثانیه همانجا ایستادم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. صدای گریهاش هنوز در گوشم بود. صدای لرزانش وقتی گفته بود درد دارد، نگاه اشکآلودش و آن جملهای که درست پیش از بیرون آمدنم زیر لب زمزمه کرده بود. _ کی سردی تو تموم میشه؟ فک...
بروزرسانی در : ۱۹ ساعت پیش
- 1
- 2
