پارت هجده :

او هم بلند شد و به سراغ اتاق کارش رفت. توی ذهنم هزارتا نقشه برای رسوایی‌شان کشیدم. خوابم نبرد.
کل شب انگاری بیدار بودم و خون گریه کردم. همین که سپیده صبح زد، تازه چشمانم گرم شد.
با صدای زنگ موبایل هراسان چشم گشودم. وبی‌حواس وصل کردم که صدایش توی گوشم پیچید: ساعت خواب آیدا جان.
گوشی را از گوشم فاصله دادم و نگاهی به ساعتش انداختم. سه بعدظهر بود.
چقدر خوابیده بودم.
قطعا برای ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. چه جایی تموم شد موندم توخماری که. فکرکنم بهش برخوردکه انگ خیانت بهش زد

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ✨🙏 ممنون از شما که کامنت میذارید نگران نباشید امشب طبق روز مشخص شده پارت داریم دیروز پارت هدیه بود 🌸

    ۴۷ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    وا مهراد خان بهتون برخورد؟ البته آیدا هم برنامه ریزی هاشو خراب کرد.. مگه نمیخواست بدون اینکه بفهمن سرازکارشون دربیاره

    ۸ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    بدی خانم ها اینه تا مسئله خیانت رو می‌فهمند نمی‌دارند کار به جمع آوری مدرک برسه همون اول همه چیز رو با یه دعوا میکوبند توی صورت طرف🤦‍♀️

    ۴۹ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️