لیست کلیه پارتهای رمان طلسم تارادیس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 60
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 21
جسمم مرا به باغ رز سفید برشید راهنمایی می کرد. باغ درنیمه شب شبیه رویای خواب آلودی برای به دام انداختن دخترکان خام دست بود. اشکهایم در پشت پلکهایم جمع شده و لحظه ای به استخر رنگین وسط باغ چشم دوختم. من نمی خواستم مرگی دردناک و دیوگونه را تجربه کنم؛ اما می توانستم نوع مرگ خودم را انتخاب کنم. ...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 22
رد نگاهش را روی پاهای برهنه ام چرخاند. –بعد چند دست لباس برات بخریم. در وضعیتی نبودم که لطفش را با غروری کاذب رد کنم. وقتی شبیه کوزت در دست تناردیه ها بودم چه عیبی داشت بگذارم این مرد کمی ژان والژانم شود. روی مبل دیگری نشسته و بی توجه به گوجه تگری شدن گونه هایم شروع به خوردن قهوه اش و برش کی...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 23
از صبح مرا عین توله سگی پاپی به اطراف چرخانده بود. دلم از آن کباب ترش های معروف رستورانها را می خواست. به بستنی عجیب و غریبی که جلوی رویم بود زل زدم. بی توجه به من سرش را در گوشیش فرو برده و تند تند کلماتی تایپ می کرد. با قاشق کمی از بستنی رنگی را خوردم. مزه شربت سرفه زرینه را می داد. ...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 24
آتش کم جان جلوی غار روشن بود. بوی خوش گوشت کبابی گوزن باعث بیداریم شد. هنوز درد وحشتناکی را در انتهایی شکمم داشتم. رایا لیوانی نوشیدنی داغ جلوی دهانم گرفت. -تارادیس از این به بعد باید قوی باشی! برای زرکا و فرار از کونارا باید جون داشته باشی. برای فرار از این تقدیر شومت باید قویتر از هر زن ک...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 25
-ضحا؟ ضحا؟ از دور دست کسی مرا به اسم خواند. دستی گرم مرا از بیهوشی کوتاه بیرون کشید. -چرا یخ کردی؟ چشمهایم را با بی حالی باز کردم و حس می کردم چاهی سیاه و عظیم مرا به سوی خود کشید. -یه کم از این بخور. دخترجون...مگه با تو نیستم؟ شیرینی که به ته حلقم رسید باعث تا به سرفه بیفتم. بفرما این ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 26
تکانی به موهای سیاهش داد و گوشواره مرواریدش در گوشش درخشید. وقتی بیهوش بودم کارون مرا به این ساختمان و قلعه عجیب و غریب آورده بود. لیدا با گوشی آیفونش چند لحظه پچ پچ کرد و با لبخندی مصنوعی گفت: -شما برو بالا. من باید به چند کار رسیدگی کنم. چند دقیقه بعد میام بالا. از آسانسوری درون دیوار به طب...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 27
صدای گنگ که آهنگی به زبان بومی را زمزمه می کرد. باد از شیشه نیمه باز ماشین به لای پتو نفوذ می کرد. تمام تنم از سم موجود در قهوه کرخت و سنگین شده بود. یک چیزی دروجودم شکسته بود و اندوه شبیه مه ای سنگین تمام وجودم را تسخیر کرد. بعد از طی مسافتی ماشین از روی سنگریزه های خرت خرت عبو...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 28
حس می کردم ستاره روی سینه ام آتش گرفت و مرا به اتاقی تاریک و سرد در خانه ای اعیانی برد. صدای فریادهای خشم آلودی کارون رعشه به جانم انداخت. -زنیکه عوضی بهت گفتم چند ماه دندون روی جگر بذار. صدای یخ آلود قاتلم، لبدا باعث شد تا از تاریکی بیرون امده و به شومینه روشن در دل بهار زل بزنم. ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 29
گلشن از آن دست مادرهای بهشت بود که اول یک دل سیر با دمپایش کتکت می زد و بعد با آغوش گرمش تو را از شر هر چه دیو و اسکل بود در امان نگه می داشت. چند بار سعی کردم از گلویم واژه ها را درکنار هم بچینم و مثل بلبل برایش چهچهه بزنم. با دست به گلویم اشاره کردم و کاسه چشمانم پر از اشکهای گرم شد. ...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 30
-جناب مهندس ما رو خار نکنین. ضحا وسلام مرده و توام برو یه تیاتری جایی اسنخدام شو. مردک شکلات، مرا بازیچه توطئه های خاندانش قرار داده بود؟ باید حرفهایش را باور می کردم؟ در چشمان پر زهر لیدا اثری از بخشش نبود. منطق می گفت این یک حرفش درست بود. لای پنجره آهنی را به زحمت باز کردم. توماج ...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 31
سام یول دوزارهایش بهتر از مهندس کار می کرد. دستهایش را میان موهای خاکستریش چرخاند. -ضحا وقت زیادی برای هر دومون نمونده. وقتی که سفر تارادیس در رویامون تموم بشه؛ منو و توام مرگمون فرا میرسه. هزاران امواج خروشان در دریای زمستانی نگاهش بود. این جانور از جان من و کابوسهایم چه می خواست...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 32
تمام روز را دور خودم چرخیده بودم بی هیچ امیدی. ناچار شب هنگام با همان تن خسته و پاهای تاول زده از راهپیمایی بدون سود، به کنار تخته سنگ خارای سیاه برگشتم. تنها چند چکه از آب درون قمقمه باقی مانده بود. زرکا با چشمانی سیاه و براق به صورتم نگاه می کرد. انگشت کوچک و نحیفش را میان انگشتانم گ...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 33
فصل نهم: سرزمین دخترکان بدون قلب شکوفه های درخت گیلاس خانه گلشن می ریختند. تنها نوراندکی ازلامپ حیاط به داخل اتاق گلشن می ریخت. به چهارچوب پنجره رو به کوچه تکیه داده بودم. کارون مثل جغدی شوم به پنجره زل زده بود. این همه سکوت وهم آورقلبم را میان مشتی می فشرد. توماج یادداشتی برایم فر...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 34
دهانم را باز کردم تا سوالهای بی شمارم را بپرسم؛ اما هیچ صدای از نای خرابم بیرون نیامد. با کف دستش ضربه ای روی پیشانیش کوبید و دفتریادداشت گوشی اش را تنظیم کرد و به دستم داد: «من کابوس یه زن به اسم تارادیس رو می بینم که از یه شهر تو کونارا فرار کرد. این نفرین چه ربطی به من دارد؟» نگاه س...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 35
شانه های لرزانم از سنگینی به عقب کشیده شد. جسم تنومندش پناه جسم لرزانم شد و از سقوطم جلوگیری کرد. -حواست کجاست؟ نترس. فرفری سرنوشتمون باهم گره خورده! هوا در آنی گرم و سوزان شد. ریگ های خشک از زیر کتانی هایم به بیرون غلتید. کارون جلوتر ازمن شبیه بز کوهی به تپه ای با تک درخت خشکیده ر...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 36
کارون چراغ شارژی را به دست گرفت. با صدای نجوا مانند دم گوشم گفت: -ما الان درست توی سرزمینی هستیم که تارادیس اونجاست. خوب بهم گوش کن دستم رو رها نمی کنی. به هیچ وجه دلت برای این روح های کوچولوی خونخوار نسوزه. فشاری بر دستم وارد کرد. با بیچارگی سری به علامت مثبت تکان دادم. -آفرین فرفری...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 37
با این حرفم خود را چون مار گزیده به کناری کشید. صدای گریه بی جان زرکا او را مبهوت کرد. با تنی دردناک روی بسترگل نشستم. شنل سرخ را از روی تنم به کناری زدم، زرکای که چشمان سیاهش را گشوده و با تعجب بهم نگاه می کرد. دستان بیچاره رنگ صورتش به سیاهی شنلش بود. کودک را در بغلم تاب دادم و با صد...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 38
با سرفه های وحشتناکی که فقط آب بالا می آوردم، روی زمین سخت سنگی به هوش آمدم. کارون با محبت روی کمرم می کوبید تا آب های درون جانم را خالی کنم. با پریشانی موهای فرآشفته ام را پشت گردنم جمع کرد. -حالت بهتره؟ دستان، تاردایس تو آب انداخت؟ انتهای گلویم از شدت سرفه سوخت. چشمان اشک آلودم را با پشت دس...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 39
با ترس و لرز روی کاغذی برایش نوشتم: -کارون حس می کنم اتفاقات عجیبی در حال افتادنه. یعنی با مرگ تارادیس ماهم می میریم. کارون دوباره چراغ شارژری را روشن کرده بود. با صدای شبیه زمزمه گفت: -احتمالا. من اون کتبیه م یه تله بوده تا نفرین به اونها منتقل شه. بعد در روشنایی کم نقشه بزرگی از ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 40
فصل دهم: راز سه پادشاه درکتب افسانه های کونارا نوشته بودند زنی که دوباراز مرگ نجات پیدا کند، روحش توسط شیطان تسخیر می شد. وقتی برای دومین بار ازمرگ نجات یافتم، خودم را روی تکه یخی شناور روی درای سنگان شناور دیدم. موهای طلایم از شدت سرما یخ بسته بود. تنم چون کوره اهنگری شیطان درحرارت می...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
