پارت سی و دوم :



تمام روز را دور خودم چرخیده بودم بی هیچ امیدی. ناچار شب هنگام با همان تن خسته و پاهای تاول زده از راهپیمایی بدون سود، به کنار تخته سنگ خارای سیاه برگشتم.

تنها چند چکه از آب درون قمقمه باقی مانده بود.

زرکا با چشمانی سیاه و براق به صورتم نگاه می کرد. انگشت کوچک و نحیفش را میان انگشتانم گرفته و با مهربانی زمزمه کردم:

-مادر نمیذاره کسی بهت صدمه بزنه.

قر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالیه طیبه خانم

    ۳ سال پیش
کپی شد!