پارت بیست و ششم :

تکانی به موهای سیاهش داد و گوشواره مرواریدش در گوشش درخشید.
وقتی بیهوش بودم کارون مرا به این ساختمان و قلعه عجیب و غریب آورده بود.
لیدا با گوشی آیفونش چند لحظه پچ پچ کرد و با لبخندی مصنوعی گفت:
-شما برو بالا. من باید به چند کار رسیدگی کنم. چند دقیقه بعد میام بالا.
از آسانسوری درون دیوار به طبقه ای رفتم که سالنش شبیه نمایشگاه نقاشی بود.
نقاشی های که شبیه مینیاتورهای قدیم ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    سم توچی بودوای

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    قهوه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️