پارت سی و پنجم :




شانه های لرزانم از سنگینی به عقب کشیده شد.

جسم تنومندش پناه جسم لرزانم شد و از سقوطم جلوگیری کرد.

-حواست کجاست؟ نترس. فرفری سرنوشتمون باهم گره خورده!

هوا در آنی گرم و سوزان شد. ریگ های خشک از زیر کتانی هایم به بیرون غلتید. کارون جلوتر ازمن شبیه بز کوهی به تپه ای با تک درخت خشکیده رسید.

با صدای کمی بریده از راهپیمایی گفت:

-بیا بالا.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    الان بایدراه ملکه برن؟عالیه طیبه خانم

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    نمیدانم...😬

    ۲ سال پیش
کپی شد!