پارت سی و نهم :

با ترس و لرز روی کاغذی برایش نوشتم:

-کارون حس می کنم اتفاقات عجیبی در حال افتادنه. یعنی با مرگ تارادیس ماهم می میریم.

کارون دوباره چراغ شارژری را روشن کرده بود.

با صدای شبیه زمزمه گفت:

-احتمالا. من اون کتبیه م یه تله بوده تا نفرین به اونها منتقل شه.

بعد در روشنایی کم نقشه بزرگی از تونلهای پرپیچ و خم را باز کرد:

-فکر کنم اگه یکم دیگه بریم به این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    سلام امیدوارم تعطیلات استراحت کردیدوایناچرابالاپایین میشن ۰😘🙏

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    سلام، نمیدونم

    ۲ سال پیش
کپی شد!