پارت بیست و سوم :


از صبح مرا عین توله سگی پاپی به اطراف چرخانده بود. دلم از آن کباب ترش های معروف رستورانها را می خواست.

به بستنی عجیب و غریبی که جلوی رویم بود زل زدم.

بی توجه به من سرش را در گوشیش فرو برده و تند تند کلماتی تایپ می کرد.

با قاشق کمی از بستنی رنگی را خوردم. مزه شربت سرفه زرینه را می داد.

سرفه ای مصلحتی کردم تا این پروفسور بالتازی در بحرکشف ماده مجهول رفته را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ناهید

    0

    سلام...چرا کارون حالش بد میشه؟ رفته رفته رمان ترسناکتر میشه؟

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    در پارتهای آینده مشخص میشه.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    کارن پسرملکه ضحاخودملکه 🤔

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    ملکه ، ضحاست😬 کارون نه...بچه دختره زرکا

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    ملکه ، ضحاست😬 کارون نه...بچه دختره زرکا

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️