پارت سی و سوم :

***
با رخوت پلک‌هایم را از هم فاصله دادم و چهره عصبی و نگران مامان را بالای سرم دیدم.
- چی شده؟
صدایم به قدری گرفته و خش دار شده بود که خودم نیز تعجب کردم.
- چته، مامان؟
با تمام شدن جمله‌ام به سرفه افتادم. لیوان آبی برایم ریخت و به طرفم گرفت. لیوان را از دستش گرفتم و جرعه‌ای نوشیدم. گلویم که تر شد، چند بار سرفه کردم تا شاید صدایم باز شود. نگاهم را به مامان دادم، از خستگی چش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مایا کریمی

    0

    خوبه عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️