پارت سی و سوم :
***
با رخوت پلکهایم را از هم فاصله دادم و چهره عصبی و نگران مامان را بالای سرم دیدم.
- چی شده؟
صدایم به قدری گرفته و خش دار شده بود که خودم نیز تعجب کردم.
- چته، مامان؟
با تمام شدن جملهام به سرفه افتادم. لیوان آبی برایم ریخت و به طرفم گرفت. لیوان را از دستش گرفتم و جرعهای نوشیدم. گلویم که تر شد، چند بار سرفه کردم تا شاید صدایم باز شود. نگاهم را به مامان دادم، از خستگی چش
لطفا صبر کنید...

مایا کریمی
0خوبه عالی